|
|
|
|
|
سقراط به دنبال پاسخ دو سوال بود، آن اینکه فضیلت چیست؟ و بهترین حکومت کدام است؟ چگونه می توان جامعه را نجات داد؟ جواب هایی که سقراط به این مسائل داد هم موجب مرگ او شد و هم وی را زنده جاودان ساخت. اگر سقراط اعتقاد به خدایان متعدد را که کهنه و فرسوده شده بود از نو زنده می کرد و پیروان خود را از قید خرافات و اوهام رسته بودند به سوی معابد و جنگل های مقدس راهنمایی می کرد و به آن ها دستور می داد که از نو برای خدایان آبا و اجداد خود قربانی ببرند، پیرمردان و معمرین شهر او را محترم می داشتند. ولی او حس می کرد که این سیاست نوعی ناامیدی و خودکشی است و به منزله عقب نشینی و سیر قهقرایی است و توی گور رفتن است و نه حرکت به ماورای قبور. او برای خود دین خاصی داشت و معتقد به خدای یگانه بود و با فروتنی امیدواز بود که مرگ او را از میان نخواهد برد. ولی او می دانست که یک قانون اخلاقی ثابت نمی تواند بر پایه چنین الاهیات مبهمی بنا شود. اگر می شد که اصول اخلاقی به نحوی تاسیس شوند که مطلقا مستقل از عقاید دینی باشد و بی دین و متدین آن را یکسان بپذیرند و در برابر تزلزل علوم دینی و الهی پایدار و ثابت می ماندند، آن گاه این اصول در یک اجتماع می توانستند اشخاص سرکش و نافرمان را به اعضای مطیع و فرمانبردار اجتماع مبدل کنند. ... برگفته از کتاب تاریخ فلسفه از ویل دورانت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:48 توسط علی
|
|
||