|
|
|
|
|
توی این پست زیادی مقدمه چینی کردم چون آن ها جزئی از خاطرات بسیار شیرینم بودند. اگر حوصله ندارید بروید ۳ پارگراف آخر را بخوانید دستان بسیار جالبی نقل کرده ام نمی دانم درباره علوم شناختی و عصب شناسی چیزی شنیدید یا نه؟ دوران دبیرستان که بودم با این دو موضوع به صورت همزمان آشنا شدم. حرف هایی که توی این دو شاخه زده می شود خیلی جالبه و اسرار آمیزند. همان موقع بود که با کمک تعداد از فارغ التحصیل های مدرسه مان یک آزمایشگاه کوچک در این زمینه راه انداختیم که آنجا آزمایشهای بسیار قشنگی انجام دادیم که در من درک بسیار متفاوتی از رفتار های آدمی ایجاد کرد. البته باید بگم که ما بیشتر آزمایش هامون را روی موش ها انجام می دادیم. در موش توانایی های رفتاری بسیار ساده تر از انسانها است و این سادگی گشای شناخت بهتر رفتارهای آنها است. سال اول دانشگاه هم تا حد زیادی درگیر همین مسائل بودم و با دوستانم در دانشکده علوم پزشکی اصفهان کارهایی در این زمینه می کردیم ولی کم کم به سمت کارهای دیگری رفتم. حالا این همه روضه خواندم برای چی؟ قضیه از این قرار بود که من همیشه به این فکر می کردم که رفتارهای اجتماعی مثل آداب و روسوم ، آیین ها و ... را چه طور می شود با علوم شناختی و عصب شناسی مورد مطالعه قرار داد. موشها ساده تر از اون بودند که رفتارهای اجتماعی قابل اهمیتی از خودشان نشان بدهند، برای همین من کم کم به سمت مسائل تئوری تر و ریاضی تر قضیه بیش رفتم و نتیجه اش هم یک فقره فوق لیسانس هوش مصنوعی شده که حالا گذاشتیم دم کوزه . ولی یک مدت پیش مقاله ای خواندم در مورد یک مورد آزمایشی بین تعدادی میمون، هر چند که نتوانستم لینک اصلی آن را پیدا کنم ولی چون مطلب جالبی بود در ادامه بدون ذکر منبع به اون اشاره خواهم کرد. و اما داستانی که این همه در موردش نوشتم . در یک آزمایش تعدادی میمون را در قفسی قرار دادند. برای تغذیه این میمون ها از دو دریچه به آنها غذا داده می شد که به آنها دریچه ۱ و دریچه ۲ خواهیم گفت. دریچه ۱ بر روی سکویی بود که فقط یک میمون می توانست روی آن بایستد و غذایی بسیار خوشمزه در آنجا قرار داده می شد ولی از دریچه ۲ غذایی نچندان مطلوب میمون ها ارائه می شد. به راحتی می شود نتیجه را قبل از انجام آزمایش حدس زد، همه میمون ها فقط از دریچه ۱ غذا بر می دارند. طراحان آزمایش چند وقتی به میمون ها فرصت دادند که کاملا به این شرایط خو بگیرند و بعد وارد فاز بعدی آزمایش شدند. در این فاز هر بار که میمونی به از دریچه ۱ غذا بر می داشت، یک شوک الکتریکی خفیف به بقیه میمون ها از طریق کف قفس داده می شد و تنها میمونی که برای برداشتن غذا روی سکو رفته بود، چیزیش نمی شد. به سرعت میمون ها متوجه مقصر شدند و هر با که میمونی می رفت که از دریچه ۱ غذا بردارد بقیه میمون ها او را کتک زده و تنبیه می کردند. به تدریج میمون ها ۲ دیگر یاد گرفتند اول آنکه هر کسی به سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزنند و دوم اینکه غذای دریچه ۱ ارزش کتک خوردن را ندارد پس به غذای دریچه ۲ رضایت می دادند. حالا زمانی است که وارد فاز سوم آزمایش می شویم. دیگر از شوک الکتریکی استفاده نمی کردند ولی چون همه از کتک خوردن می ترسیدند و کسی سراغ دریچه ۱ نمی رفت، هیچکس متوجه نشد. در این میان یکی از میمون های قدیمی را از قفس بیرون برده و یک میمون جدید را وارد قفس کردند. میمون جدید خوشحال و خرم می رود سراغ دریچه ۱ که از غذای خوشمزه آنجا بخورد که کتک مفصلی از سایر هم نوعان نوش جان می کند و او هم پس از مدتی دیگر قید دریچه یک را می زند و یاد می گیرد که باید هر کسی را که سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزند. طراحان آزمایش هر چند مدت این روند جا به جا کردن را تکرار می کردند تا زمانی که همه میمون های قدیمی جای خودشون را به میمون های جدید می دادند، که هیچگاه شوک الکتریکی را تجربه نکرده بودند. نتیجه آزمایش بسیار جالب بود و نشان دهنده شکل گیری نوعی فرهنگ و رفتار اجتماعی در میان میمون ها بود به نحوی که در میان میمون های این قفس غذا خوردن از دریچه ۲ به نوعی تابو تبدیل شده بود بدون آنکه هیچ کدام از آنها تجربه شوک الکتریکی را داشته باشند. حالا بیاییم منصفانه در مورد رفتارها و اعمال خودمان قضاوت کنیم. چند درصد آنها را می توانیم در قالب این داستان تعریف کنیم؟ خود من موارد زیادی را سراغ دارم که به دلیل نزدیک شدن به خطوط قرمز این وبلاگ نمی توانم در مورد آن ها بنویسم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 5:8 توسط علی
|
|
||