تبليغاتX
من پت هستم - اندر باب طلب کمال
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

فکر کنم کمتر کسی را بشود پیدا کرد که طالب کمال و رشد نباشه، ولی چرا هر کدام از ما راهی متفاوت می رود و به سرنوشتی متفاوت پیدا می کند. همه ما طالب کمال بودیم پس چرا؟  شاید این شعر مولانا راهنما باشه ولی هنوز راه درازی را باقی مانده برای رستگاری و رهایی از این دنیای پر از غوغا 

آن غریبی خانه می جست از شتاب

دوستی بردش سوی خانه ی خراب

گفت او این را اگر سقفی بدی

پهلوی من مر تو را مسکن شدی

هم عیال تو بیاسودی اگر

در میانه داشتی حجره دگر

گفت آری پهلوی یاران خوش است

لیک ای جان در اگر نتوان نشست
این همه عالم طلبگار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام
پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین
گر محک داری گزین کن ورنه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو به پیش
بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد، غول ای فلان تا کند آن خواجه را از افلان
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر
چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را از این کرکس بدوز
صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان  از رنگ کاس
تا بود از دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ
رنگ ها بینی بجز این رنگ ها گوهران بینی به جای سنگ ها
گوهر چه، بلکه دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی
کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان
کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید
کارگه چون جای باش عامل است آنکه بیرون است از وی غافل است
پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را به هم
کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگی است
. . .
مثنوی معنوی دفتر دوم
ابیات ۷۶۳- ۷۳۹
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:34  توسط علی  |