فکر کنم کمتر کسی را بشود پیدا کرد که طالب کمال و رشد نباشه، ولی چرا هر کدام از ما راهی متفاوت می رود و به سرنوشتی متفاوت پیدا می کند. همه ما طالب کمال بودیم پس چرا؟ شاید این شعر مولانا راهنما باشه ولی هنوز راه درازی را باقی مانده برای رستگاری و رهایی از این دنیای پر از غوغا
|
آن غریبی خانه می جست از شتاب |
دوستی بردش سوی خانه ی خراب |
|
گفت او این را اگر سقفی بدی |
پهلوی من مر تو را مسکن شدی |
|
هم عیال تو بیاسودی اگر |
در میانه داشتی حجره دگر |
|
گفت آری پهلوی یاران خوش است |
لیک ای جان در اگر نتوان نشست |
| این همه عالم طلبگار خوشند |
وز خوش تزویر اندر آتشند |
| طالب زر گشته جمله پیر و خام |
لیک قلب از زر نداند چشم عام |
| پرتوی بر قلب زد خالص ببین |
بی محک زر را مکن از ظن گزین |
| گر محک داری گزین کن ورنه رو |
نزد دانا خویشتن را کن گرو |
| یا محک باید میان جان خویش |
ور ندانی ره مرو تنها تو به پیش |
| بانگ غولان هست بانگ آشنا |
آشنایی که کشد سوی فنا |
| بانگ می دارد که هان ای کاروان |
سوی من آیید نک راه و نشان |
| نام هر یک می برد، غول ای فلان |
تا کند آن خواجه را از افلان |
| چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر |
عمر ضایع راه دور و روز دیر |
| چون بود آن بانگ غول آخر بگو |
مال خواهم جاه خواهم و آب رو |
| از درون خویش این آوازها |
منع کن تا کشف گردد رازها |
| ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز |
چشم نرگس را از این کرکس بدوز |
| صبح کاذب را ز صادق وا شناس |
رنگ می را باز دان از رنگ کاس |
| تا بود از دیدگان هفت رنگ |
دیده ای پیدا کند صبر و درنگ |
| رنگ ها بینی بجز این رنگ ها |
گوهران بینی به جای سنگ ها |
| گوهر چه، بلکه دریایی شوی |
آفتاب چرخ پیمایی شوی |
| کارکن در کارگه باشد نهان |
تو برو در کارگه بینش عیان |
| کار چون بر کارکن پرده تنید |
خارج آن کار نتوانیش دید |
| کارگه چون جای باش عامل است |
آنکه بیرون است از وی غافل است |
| پس در آ در کارگه یعنی عدم |
تا ببینی صنع و صانع را به هم |
| کارگه چون جای روشن دیدگیست |
پس برون کارگه پوشیدگی است |
| . . . |
|
| مثنوی معنوی دفتر دوم |
|
| ابیات ۷۶۳- ۷۳۹ |
|
|
|
|
|