|
|
|
|
|
من نمیدانم، که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست، و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،
زندگی تر شدن پی درپی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است. رخت ها را بکنیم، آب دریک قدمی است روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را. گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم. روی قانون چمن پانگذاریم.
و نگوئیم که شب چیزی بدی است. ونگوئیم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ.
دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگتر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را میگذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط علی
|
|
||