تبليغاتX
من پت هستم - گدایی ملانصرالدین
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

مقاله‌ی جناب پت در کنفرانس ICIP رد شد و مقاله جناب مت در کنفرانس PIMRC قبول شد. این حادثه موجبات حسادت پت را به شدت بر انگیخیت و سبب شد که مت طفلکی برای جلوگیری از عواقب ناشی از این گونه حسادت‌ها، پت را به یک رستوان هندی برده و سور مقاله قبول شده سریعا بدهد. هرچی باشه از قدیم گفته‌اند که عقل مردها، دنباله‌رو شکمشان است این رستوران از نوع All you can eat است، یعنی این‌قدر بخور تا جونت در بیاد. در حین غذا خوردن یاد مطلب کارایی پویا از وبلاگ یک لیوان چای داغ افتادم، که به شما هم توصیه خواندن آن را می‌کنم و امروز هم در BBC فارسی داستانی از ملا نصرالدین نوشته شده بود (، که ظاهرا این ایام سالگرد تولدش است). مطلب BBC را می‌توانید در اینجا بخوانید، ارتباط زیبایی بین این داستان، مطلب کارایی پویا و داستان ملا نصرالدین وجود دارد. و اما بخوانید داستان را:

"ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنها هستم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. "

متن داستان کپی پست از سایت BBC است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط علی  |