|
|
|
|
|
صبح بخیر ماهی کوچولو |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:23 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند لحظه به این عکس نگاه کنید، زیبا نیست؟ حال میده با یک عزیز بنشینی اینجا و کلی حرف بزنید. آرزو دارم روزی با پدر و مادرم روی اون نیمکت وسطی بنشینم و مت هم از ما ۳ تا عکس بگیره یا نه شاید هم از یک نفر که داره قدم میزنه بخواهیم از هر ۴ تای ما عکس بگیره |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این دو سه روز پوست پت و مت کنده شد، کلی کار بود که در تعطیلات باید انجام میدادند در نتیجه اصلا احساس آمدن عید بهشون دست نداد. خصوصا وقتی که در این ۵ روز نخستین سال ۳ روز برفی داشتیم که ته ماندههای احساس عید را هم شست و برد. ولی خوب وقتی گل زیر دیدم مجددا احساس نو شدن سال به من دست داد. سال نو همه مبارک
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 9:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نکته: از جمله خواص کانادا این است که حتی وقتی در گرمترین شهر این کشور زندگی میکنی باید با مفهوم برف کنار بیایی حتی اگر دم عید باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:45 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب معلومه، وقتی میخواهی مهمانی مجردی بروی، باید خرج کنی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای اولی بود که آمده بودیم ونکور. اون موقع از سال شهر بسیار بسیار زیباست ما هم مدام می رفتیم گوشه کنار شهر. اینجا هم پارکی به نام Kitzilano beach هست که پت و مت برای اولین بار و تا این لحظه برای آخرین بار یک فقره دزدی دیدیم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:15 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بخیر، منم باز هم ، اومدم که طلوع آفتاب را در کنار تو تماشا کنم
در اولین نگاه عاشقش شدم، اون هم فهمید و برام ناز و کرشمه کرد. ولی من عقب ننشستم، هی رفتم و هی رفتم . چه لحظاتی که تنهاییش را با من قسمت کرد در تابستان گرم و یا زمستان سرد و خشنش همه را با من قسمت کرد. من از آرزوهام براش می گفتم و اون بهتر از هر کس دیگری اون ها را می شنید. اون هم از سکوتش برام می گفت. با کمکش یاد گرفتم که نمی شود متفاوت از نمی توانم است. می دونم اون هم من را دوست داشت چون چند بار که می تونست، جونم را نگرفت ولی نمی دانم چرا دفعه آخر که می خواستم ازش خداحافظی کنم، بی محلی کرد. تحویلم نگرفت شاید اون فهمیده بود که باید به دل تنگی خو بکنه، یعنی اون هم نیمه شبها خواب من را می بینه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم یک نمونه از آدم های پست علم معاش.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
من در برابر عظمت و زیبایی این سرفراز ترین قله البرز مرکزی سر تعظیم فرود می آورم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:59 توسط علی
|
|
||