تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

        حرف، جمله، موسیقی، نقاشی و هزار جور اثر هنری دیگر، همه وقتی زیبا باشند، با انسان سخن می‌گویند و انسان را با خود حرکت می‌آورند و باخود می‌برند. ولی این سخن دیگر قدیمی شده و متعلق به این زمانه نیست! یکی از مواهب و یا یکی از آفت‌های زندگی پر هیاهوی امروز، شک و بدبینی به همه کس و همه چیز است. به نحوی که هر بار که از موهبت برخورد با آیتی از آیات الهی بهرمند می‌شویم، چشم‌ دل را بسته و چشم شکاک خود را که حاصل این زمانه است باز می‌کنیم و می‌گوییم: کی این حرف را زده، کدام نویسنده نوشته، توی کدام کتاب بود، و یا عشوه‌گری کدامین هنرمند است؟ و سخن از حد بگذرد اگر از جانب داری‌ها و جانب‌نداری‌ها بگویم و چه حاجت که بگویم، ما همه فرزندان این زمانه‌ایم.

          امروز دوستی مطلب زیر را برایم فرستاد، مطلب زیبایی بود ولی مرجع نداشت! چشم دل و گوش عقل را بستم. دست به سوی آستان گوگل دراز کرده و دیدم در دیباچه این مطلب از قول جبران خلیل جبران نقل شده. و اما داستان سگ دانا:

    يک روز سگِ دانایی از کنارِ يک دسته گربه می گذشت. نزديک شد و ديد گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنايي به او ندارند، ايستاد. آنگاه از ميان آن دسته يک گربه‌ی درشت و عبوس پيش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ايمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.

پس نوشت۱: (متن اصلی را کمی تغییر دادم تا خواناتر شود)

پس نوشت۲: ۲ تا مقاله برای ۲ تا کنفرانس فرستادیم، تا ببینیم چه پیش می‌آید. جونم در اومد از بس که مرجع دادم برای هر جمله که نوشتم. این جماعت داور، هم عقل ندارند خودشون فکر کنند ببینند یک جمله درست است با نه! چشمشون دنبال مرجع جدید به تعداد زیاده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:14  توسط علی  | 

مقاله‌ی جناب پت در کنفرانس ICIP رد شد و مقاله جناب مت در کنفرانس PIMRC قبول شد. این حادثه موجبات حسادت پت را به شدت بر انگیخیت و سبب شد که مت طفلکی برای جلوگیری از عواقب ناشی از این گونه حسادت‌ها، پت را به یک رستوان هندی برده و سور مقاله قبول شده سریعا بدهد. هرچی باشه از قدیم گفته‌اند که عقل مردها، دنباله‌رو شکمشان است این رستوران از نوع All you can eat است، یعنی این‌قدر بخور تا جونت در بیاد. در حین غذا خوردن یاد مطلب کارایی پویا از وبلاگ یک لیوان چای داغ افتادم، که به شما هم توصیه خواندن آن را می‌کنم و امروز هم در BBC فارسی داستانی از ملا نصرالدین نوشته شده بود (، که ظاهرا این ایام سالگرد تولدش است). مطلب BBC را می‌توانید در اینجا بخوانید، ارتباط زیبایی بین این داستان، مطلب کارایی پویا و داستان ملا نصرالدین وجود دارد. و اما بخوانید داستان را:

"ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنها هستم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. "

متن داستان کپی پست از سایت BBC است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط علی  | 

 در روزگاران قدیم پادشاهی بود و آن پادشاه را پسری به غایت کودن. پادشاه از میان دانشمندان و نخبگان زمانه تنی چند را به تربیت این پسر نهاد شاید تغییری حاصل گردد.پسر رفت پس از سالی باز گشت و نزد پدر رفت.

پادشاه از او پرسید خوب پسر چه آموختی در این یک سال؟ پسر: پادشاه به سلامت بادا. در این یک سال من علم نجوم آموختم. پادشاه به نیت آزمون، انگشتر که بر انگشت داشت را در مشت نهاد و گفت: این چیست که در مشت من است؟ پسر پس از کمی نگاه کردن در احوال آسمان گفت : چیزیست که گردست و زدست و چون از آن بنگری جهان را ببینی. پدر کخ از درست بودن مشخصات به شگفتی افتاده بود گفت : خوب آن چیست؟ پسر گفت: باید که الک (غربال) باشد.

پادشاه با خشم فریاد زد: آخر این چه علمیست که آموختی؟ آنچنان دقیق نشانه ها را گفتی که همه تعجب کردند، ولی هنوز نمی فهمی که غربال در دست جا نمی شود؟!؟!

تا اینجای داستان از فیه ما فیه مولوی بود. در ادامه مولوی به علمای زمان خودش حمله می بره و می گه که: اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیز های دیگر را که به ایشان تعلق ندارد، به غایت دانسته اند و بر آن احاطت کلی دارند. همه چیز را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است ولی خود را نمی دانند که حلالند و یا حرام. جایزند و یا نا جایز

مولوی بازهم این بار در مثنوی دوباره زبان به شکایت می گشاید و می گوید

صد هزاران فصل داند از علوم
جان خود را می نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری
جوهر خود را چون نداند خری!

که همی دانم یجوز و لایجوز

خود ندانی که یجوزی یا عجوز!

قیمت هر کاله دانی که چیست
قیمت خود را ندانی ابلهیست

من(پت) واقعا در حیرت ام از این زمانه و تاریخ که ظاهرا هیچگاه تصمیم نداره دست از این بازی تکراری برداره. بابا بی خیال ما آدمان اگر اهل عبرت گرفتن بودیم که ......

پس نوشت : یجوز یعنی چه؟ لا یجوز یعنی چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:6  توسط علی  | 

تا آنجای داستان را گفته بودم که جوان داستان ما پس از آنکه شکارچی تمام عیار دایناسور شد، سفری را آغاز کرد تا اولین شکار خود را انجام بدهد. و حالا ادامه داستان :

    پس گرفتن ویزا و مجوز شکار در کشور گالیگولا، به آنجا رفت و مدت ها در جنگل های گولیگولا بدنبال دایناسور گشت ولی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:44  توسط علی  | 

      اگر بخواهیم دقیق نگاه کنیم با کمی چاشنی بدبینی به قضیه نگاه کنیم می بینیم که اکثر آدم های موفق قرن اخیر به نحوی با این داستان  در ارتباط هستند . و اما داستان :

 

       روزی جوانی بسیار باهوش و قدرتمند، در حال قدم زدن در کنار نهر آبی بود که متوجه کتابی شد که در آب شناور بود. کنجکاو شد و با کلی دردسر توانست کتاب را از آب بگیرد. اسم کتاب "اصول حرفه ای شکار دایناسور" یا “The Fundamentals of Professional Dinosaur Hunting” بود

 

       کنجکاوی جوان شدت گرفت .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:10  توسط علی  | 

قبل از اومدنم، زمانی که شک و شبه زیادی داشتم، بابام این داستان را برام تعریف کرد. کلا من آدمی هستم که همیشه توی زندگی ریسک زیاد می کنم و هر وقت هم شک داشتم بابام با تعریف این داستان من را مصمم می کرد و اما داستان : 

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:

«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!

مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.

راستی داستان از صمد بهرنگی است و لینک اصلی را می توانید اینجا ببینید.

و همچنین می توانید آن را از لینک رادیو کالج پارک گوش کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:29  توسط علی  |