تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

در این پست من تمام تلاشم را می‌کنم که بدون جانبداری بنویسم، اگر جایی احساس کردید که از این روند تخطی کرده‌ام تذکر بدهید

حتما شنیدید که یک سیاستمدار هلندی قصد داشت فیلمی در مورد اسلام بسازد، خوب امروز فیلم را توسط سایت liveleak ارائه کرد (سایت فارسی BBC). در طول دیدن فیلم ۳ دسته فکر زیر به ذهنم رسید:

  1. یک دسته از صحنه‌ها واقعا از دنیای امروز اسلام بودند. نمی‌خواهم وارد بحث‌های اسلام واقعی و غیر واقعی بشوم. افغانستان، پاکستان، ایران و کشورهای عربی  همه مسمان محسوب می‌شود. و از دید بسیاری از ناظرین هرچه در این کشورها می‌گذرد پای حساب اسلام گذاشته می‌شود. پس من که خودم را مسلمان می‌دانم هر چند با تعاریف متفاوت، خجالت کشیدم. (کسانی را می‌شناسم که بنده را نجس می‌دانند)
  2. دسته قابل توجهی از صحنه‌های فیلم بسیار مغرضانه بودند، حال چه به خاطر محتوا و یا ترتیب قرار دادن صحنه‌ها مثلا
            - جایی صحنه اعدام دو جوان ایرانی را نشان می‌داد و در مورد اعدام همجنسبازان صحبت می‌کرد، خوب درست است که توی ایران قانون کاملا بر علیه همجنسبازان هست، ولی آن صحنه‌ها مربوط به اعدام دو نفر قاتل بود که کودکی را ربوده، به او تجاوز کرده‌اند و به قتل رسانده‌اند. بحث اعدام در مورد چنین جرائمی کاملا متفاوت از اعدام همجنسبازان است.
             - یا جایی که صحنه‌های سخنرانی سران کشورهای عربی مثل جمال عبدالناصر (می‌توان عبداناصر را یک عرب دانست ولی نه مسلمان، حداقل خودش این‌طور فکر اعتقاد داشته) را در ابتدای جنگ اعراب و اسرائیل نشان می‌دهد، مسلما در آن زمان احساسات ضد اسرائیلی و ضد یهودی تمایز واضحی نداشته اند ولی این مساله قابل تعمیم به حال و مسلمان و یهود نیست.
              - بر عالم و آدم واضح است که من دل خوشی از آقای احمدی‌نژاد ندارم، ولی بر حسب تصادف آن قسمتی از صحبت‌های ایشان که در فیلم آمده را خیلی دوست داشتم و اصلا نمی‌توان معنای جنگ‌طلبانه و یا خشونت‌طلبانه به آن‌ها داد و این یعنی قرار دادن یک صحنه مغرضانه در فیلم
              - ترجمه آیات قرآن هم که ماشالله، به دلخواه کارگردان عوض شده بودند. فکر کنم این مشکل یا به عبارتی غرض‌ورزی در فیلم هرگونه احساس حسن نیت سازنده را در من از بین برد.
              - و آخرین مثال مساله ختنه زنان است که در در میان مسلمانان بسیار نادر است.
  3. و آخرین چیز این است که احتمالا از فردا تظاهرات مسلمانان در گوشه کنار دنیا شروع می‌شود و چندین نفر مسلمان توسط مسلمانان در پاکستان و مصر کشته می‌شوند و تعداد قابل توجهی پرچم آمریکا و اسرائیل و هلند و ... آتش زده می‌شود، و در مجموع دید دنیا نسبت به اسلام کمی بدتر می‌شود. واقعا چرا مسلمانان بلد نیستند درست و اصولی از خودشان دفاع کنند؟ چرا آن‌ها نمی‌توانند یک فیلم درست حسابی برای نقد (نه دفاع) این فیلم درست کنند؟ ساده‌ترین دفاع می تواند درست کردن یک زیرنویس صحیح برای فیلم باشد چیزی که احتمالا انجام نخواهد شد. مشکل از کجاست؟

خیلی حرف‌های دیگر هم توی دلم هست که طولانی‌ شدن متن نمی‌گذارد آن‌ها را بنویسم. برای حسن ختام فیلم را می‌توانید در آدرس زیر ببینید.

http://www.liveleak.com/view?i=7d9_1206624103

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 13:44  توسط علی  | 

توی این پست زیادی مقدمه چینی کردم چون آن ها جزئی از خاطرات بسیار شیرینم بودند. اگر حوصله ندارید بروید ۳ پارگراف آخر را بخوانید دستان بسیار جالبی نقل کرده ام

نمی دانم درباره علوم شناختی و عصب شناسی چیزی شنیدید یا نه؟ دوران دبیرستان که بودم با این دو موضوع به صورت همزمان آشنا شدم. حرف هایی که توی این دو شاخه زده می شود خیلی جالبه و اسرار آمیزند. همان موقع بود که با کمک تعداد از فارغ التحصیل های مدرسه مان یک آزمایشگاه کوچک در این زمینه راه انداختیم که آنجا آزمایشهای بسیار قشنگی انجام دادیم که در من درک بسیار متفاوتی از رفتار های آدمی ایجاد کرد. البته باید بگم که ما بیشتر آزمایش هامون را روی موش ها انجام می دادیم. در موش توانایی های رفتاری بسیار ساده تر از انسانها است و این سادگی  گشای شناخت بهتر رفتارهای آنها است. سال اول دانشگاه هم تا حد زیادی درگیر همین مسائل بودم و با دوستانم در دانشکده علوم پزشکی اصفهان کارهایی در این زمینه می کردیم ولی کم کم  به سمت کارهای دیگری رفتم.

حالا این همه روضه خواندم برای چی؟ قضیه از این قرار بود که من همیشه به این فکر می کردم که رفتارهای اجتماعی مثل آداب و روسوم ، آیین ها و ... را چه طور می شود با علوم شناختی و عصب شناسی مورد مطالعه قرار داد. موشها ساده تر از اون بودند که رفتارهای اجتماعی قابل اهمیتی از خودشان نشان بدهند، برای همین من کم کم به سمت مسائل تئوری تر و ریاضی تر قضیه بیش رفتم و نتیجه اش هم یک فقره فوق لیسانس هوش مصنوعی شده که حالا گذاشتیم دم کوزه . ولی یک مدت پیش مقاله ای خواندم در مورد یک مورد آزمایشی بین تعدادی میمون، هر چند که نتوانستم لینک اصلی آن را پیدا کنم ولی چون مطلب جالبی بود در ادامه بدون ذکر منبع به اون اشاره خواهم کرد.

و اما داستانی که این همه در موردش نوشتم . در یک آزمایش تعدادی میمون را در قفسی قرار دادند. برای تغذیه این میمون ها از دو دریچه به آنها غذا داده می شد که به آنها دریچه ۱ و دریچه ۲ خواهیم گفت. دریچه ۱ بر روی سکویی بود که فقط یک میمون می توانست روی آن بایستد و غذایی بسیار خوشمزه در آنجا قرار داده می شد ولی از دریچه ۲ غذایی نچندان مطلوب میمون ها ارائه می شد. به راحتی می شود نتیجه را قبل از انجام آزمایش حدس زد، همه میمون ها فقط از دریچه ۱ غذا بر می دارند. طراحان آزمایش چند وقتی به میمون ها فرصت دادند که کاملا به این شرایط خو بگیرند و بعد وارد فاز بعدی آزمایش شدند. در این فاز هر بار که میمونی به از دریچه ۱ غذا بر می داشت، یک شوک الکتریکی خفیف به بقیه میمون ها از طریق کف قفس داده می شد و تنها میمونی که برای برداشتن غذا روی سکو رفته بود، چیزیش نمی شد. به سرعت میمون ها متوجه مقصر شدند و هر با که میمونی می رفت که از دریچه ۱ غذا بردارد بقیه میمون ها او را کتک زده و تنبیه می کردند. به تدریج میمون ها ۲ دیگر یاد گرفتند اول آنکه هر کسی به سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزنند و دوم اینکه غذای دریچه ۱ ارزش کتک خوردن را ندارد پس به غذای دریچه ۲ رضایت می دادند.

حالا زمانی است که وارد فاز سوم آزمایش می شویم. دیگر  از شوک الکتریکی استفاده نمی کردند ولی چون همه از کتک خوردن می ترسیدند و کسی سراغ دریچه ۱ نمی رفت، هیچکس متوجه نشد. در این میان یکی از میمون های قدیمی را از قفس بیرون برده و یک میمون جدید را وارد قفس کردند. میمون جدید خوشحال و خرم می رود سراغ دریچه ۱ که از غذای خوشمزه آنجا بخورد که کتک مفصلی از سایر هم نوعان نوش جان می کند و او هم پس از مدتی دیگر قید دریچه یک را می زند و یاد می گیرد که باید هر کسی را که سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزند. طراحان آزمایش هر چند مدت این روند جا به جا کردن را تکرار می کردند تا زمانی که همه میمون های قدیمی جای خودشون را به میمون های جدید می دادند، که هیچگاه شوک الکتریکی را تجربه نکرده بودند. نتیجه آزمایش بسیار جالب بود و نشان دهنده شکل گیری نوعی فرهنگ و رفتار اجتماعی در میان میمون ها بود به نحوی که در میان میمون های این قفس غذا خوردن از دریچه ۲ به نوعی تابو تبدیل شده بود بدون آنکه هیچ کدام از آنها تجربه شوک الکتریکی را داشته باشند.

حالا بیاییم منصفانه در مورد رفتارها و اعمال خودمان قضاوت کنیم. چند درصد آنها را می توانیم در قالب این داستان تعریف کنیم؟ خود من موارد زیادی را سراغ دارم که به دلیل نزدیک شدن به خطوط قرمز این وبلاگ نمی توانم در مورد آن ها بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 5:8  توسط علی  | 

         چه بسیارند علوم  و حرفه هایی که نزد ما آدمیان به ناحق ارج و قربی یافته اند و تحصیل آنها به منزله فتح قله های سعادت و خوشبختی محسوب می گردد و بدین ترتیب پدران و مادران رویای شیرین تحصیل این علوم را برای فرزندان خود می بینند و همواره سعی در این دارند که روزی این رویا به واقعیت تبدیل شود. و  بدین سبب در کشور ما روزی که دانش آموز بخت برگشته قصد انتخاب رشته را دارد، راهی جز انتخاب این گونه رشته ها ندارد، شاید که به سر منزل مقصود دست یابد.

من گیج و ویچ هم خود روزی طعمه این چنین افکاری شدم، و امروز مدتهاست که در خیال خودم این گونه علوم را مورد طعن و لعن قرار می دهم و به روزگار و زمانه خود ناسزا می گویم که چرا سرنوشت مرا این چنین رقم زد. تا این که امروز با این شعر از مولانا در مثنوی روبه رو شدم که می گوید

خرده کاری های علم هندسه،
یا حساب و طب و جبر و فلسفه،

این همه علم بنای آخور است،
که عمادِ بودِ گاو و اشتر است.

بهر استیقای حیوان چند روز،
نام آن کردند این گیجان "رموز".

بله داستان طولانی تر از اونیه که من فکر می کردم، سالهای سال است که آدمی بر روی زمین آمده، برای انجام کاری بزرگ، کاری بزرگ که آسمان نتوانست تاب بار آن را بیاورد. ولی آدمی در عوض آن کار صدها کار دیگر انجام داده است.

ادامه دارد .... 

پس نوشت : در مورد این نوشته فرض کنید قطعه ای از کتاب فیه ما فیه را داده باشند دست یک کودک دبستانی تا از روی آن انشا بنویسد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:50  توسط علی  | 

یک آیه ای در انجیل هست، که من خیلی دوستش دارم، و فکر می کنم اگر همه انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می دهد، و تصور نمی کنم به تحریف یک کتاب آسمانی می پردازند، اینقدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله ای بسازند.

می گوید: "ای انسان ها، از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند، از راه هایی بروید که روندگان آن کمند."

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کرده اند، یا راه هایی را بر گزیده اند که هنوز انسان ها، و توده ی عوام که همیشه دنباله رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند، از آن راه ها نمی روند.

 " از راه هایی بروید که روندگان آن کمند، از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند."

روحانیون قشری قستنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچوقت از خیابان های اصلی و شلوغ عبور نمی کردند، بلکه از کوچه پس کوچه های خلوت می گذشتند. این نشان می دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه هایی که شایستگی فهم آن را ندارند به چه صورت مضحکی تجلی می کند و مسخ می شود.

و علی، این روح پر شگفتی که همه ابعاد گوناگون، و حتی نا همانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد . افسوس که چقدر زیبایی ها و عظمت ها در دست ملت هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پایمال می شوند

منبع  : قسمت ابتدایی از کتاب "علی اسطوره ای در تاریخ" نوشته دکتر علی شریعتی، تحت عنوان پیشنیاز

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:56  توسط علی  | 

توی مملکت ایران که که هستی گاهی اوقات نیاز داری که یکی بیاد بزنه روی شونه هات و بگه : هی یارو اینحا ایرانه!!!!

داستان امروز ما دو نفر هم این بود. داریم دوباره ایران را ترک می کنیم. اول که بروازها این خی کنسل می شدند گفتیم اشکالی نداره هوا بده. بعد محبور شدیم که از مهرآباد  بیشتر از ۷۵ کیلومتر بکوبیم بریم فرودگاه امام خمینی و ۳۰ هزار تومان هم ژیاده شدیم!!!!!(به خدا من املام خوبه مشکل صفحه کلیده)  سر این قضیه هم خودمون را راضی کردیم که درست میشه ولی ژشمتون بد نبینه داخل فرودگاه را که دیدم از همه ژیز ناامید شدم

رسدم خونه کامل همه ژیز را تعریف می کنم ولی خلاصه بگم که کل فرودگاه فقط یک دستشویی داشت یک ایستگاه بازرسی بدنی برا همین اونحا ۲ تا صف بود هرکدوم حدود ۱۰۰ متر که گاهی فردی وقتی نوبتش می شد می فهمید که صف اشتباه را ایستاده

   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 17:22  توسط علی  | 

اتفاق های دیروز باعث شده که حسابی عصبانی بشوم. شاید آن اتفاق ها خیلی مهم نباشند، چیزی که برای من مهمِ ، این تفاوت بین معیارهای آدم هاست. برای همه ی ما پیش اومده که کسی را مدتها می شناختید و احساس دوستی و نزدیکی می کردید. ولی ناگهان موقعیتی بیش می آید که می بینید واااااااای چرای چیزی که برای من این همه مهم است و همیشه برای بدست آودنش این همه تلاش کرده ام برای او هیچ اهمیتی ندارد یا حتی بدتر برای موضع گیری شخص مقابل مخالف شماست. خیلی زمان پیش کتاب سای تتئوس را می خواند با کلی بحث و جدل در میان دوستان به این نتیجه رسیدم که حقیقت مطلق است. هنوز هم وقتی بخواهم با منطق حرف بزنم می بینم حق با سقراط است حقیقت و راستی نسبی نیستند و مطلقند. ولی مشاهدات من  چیز دیگری را می گوید. مخصوصا از زمانی که به اینجا آمده ام می بینم در غوغا و هیاهو دنیای امروز شرط رستگاری همانا بی همه چیز بودن و بی غیرت بودن، است هر چند که زمانی هم که مطلق بودن حقیقت را بپذیری، همواره در خطر سقوط در باتلاق تعصب و خشک مغزی هستیم. مرحوم شریعتی جایی فکر کنم در وصیت به دخترش بوده که ۲ تا جمله نقل می کنه یکی از عطار که می گوید: عارفان در کوه زندگی می کنند و دیگری از کتاب مقدس که در آنجا گفته می شود: مردان خدا در راه های کم گذر و خلوت، راه می روند. در دنیای امروز ما فکر می کنم هر دو تعبیر ظاهری و باطنی این سخنان راه گشا باشند ولی گاو نر خواهد و مرد کهن. کاش من هم می توانستم فرار کنم.

در میان نوشتن سطر های بالا داستانی در خصوص نسبی بودن خوب و بد به ذهنم رسید که در پست بعدی می نویسمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:19  توسط علی  | 

فکر کنم کمتر کسی را بشود پیدا کرد که طالب کمال و رشد نباشه، ولی چرا هر کدام از ما راهی متفاوت می رود و به سرنوشتی متفاوت پیدا می کند. همه ما طالب کمال بودیم پس چرا؟  شاید این شعر مولانا راهنما باشه ولی هنوز راه درازی را باقی مانده برای رستگاری و رهایی از این دنیای پر از غوغا 

آن غریبی خانه می جست از شتاب

دوستی بردش سوی خانه ی خراب

گفت او این را اگر سقفی بدی

پهلوی من مر تو را مسکن شدی

هم عیال تو بیاسودی اگر

در میانه داشتی حجره دگر

گفت آری پهلوی یاران خوش است

لیک ای جان در اگر نتوان نشست
این همه عالم طلبگار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام
پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین
گر محک داری گزین کن ورنه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو به پیش
بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد، غول ای فلان تا کند آن خواجه را از افلان
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر
چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را از این کرکس بدوز
صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان  از رنگ کاس
تا بود از دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ
رنگ ها بینی بجز این رنگ ها گوهران بینی به جای سنگ ها
گوهر چه، بلکه دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی
کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان
کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید
کارگه چون جای باش عامل است آنکه بیرون است از وی غافل است
پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را به هم
کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگی است
. . .
مثنوی معنوی دفتر دوم
ابیات ۷۶۳- ۷۳۹
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:34  توسط علی  |