|
|
|
|
|
و ما مقاله میفرستییییییم. ما یک ماه با استاد محترم کل کل فرموده و ۲ تا مقاله از خودمان دروکردیم. لطفا ابتدا برای قبولی این مقالات دعا فرموده و سپس اگر دعایتان گرفت تبریک فراموش نشود ستاد رسیدگی به عقدههای دانشجویی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:19 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
لطفا برای کسی سو تفاهم پیش نیاد. این عکس فقط و فقط متعلق به ۲ تا آدمی که از همه برای من عزیزتر اند و شنیدن درد و یا غم آنها دنیا را پیش چشمم سیاه میکند.
این عکس را دیروز در باغ گل رز دانشگاه UBC گرفتم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:26 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
میدونی خیلی پیش میآد که آدم با خودش رو راست نیست، فقط یک کم باید تیز نگاه کرد تا فهمید و گرنه خودت هم نمیفهمی. حالا میدونی چرا من بوی خوب قهوه فرنچ وانیلا را توی خانه راه نینداختم؟ به لیوان نیمه پر روی میز نگاه میکنم و میخندم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سادهام، خدایا من را به خاطر این سادگیام ببخش. خدایا من را ببخش، اگر بزرگترین نعمتهایی را که به من دادی، فراموش که چه عرض کنم، اصلا نمیبینم. خدایا تو را سپاسگزارم نه به خاطر امکانات بیشماری که من دادی، بلکه به خاطر کسی و کسانی را که در زندگی من قرار دادی تا چشمهای من را به سوی این نعمات و امکانات باز کند و باز کنند و مرا به آنجایی رسانند که دل و زبانم ناتوان از سپاس تو گردند. پسنوشت۱: ای کس بالایی، قهوی امروز قبل از ظهر خیلی چسبید. دست با تو در کمر خواهیم کرد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:32 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دل میگه دلبر میاد انتظارم سر میاد پونه از خاک در میاد یارم از سفر میاد پونه از خاک در میاد یارم از سفر میاد میدونه فصل بهاره دل یارش بی قراره میدونه طاقت نداره سر راه چشم انتظاره میدونه بی آشیونم میدونه بی هم زبونم نمیخواد تنها بمونم با وفا و مهربونم گل میاد، بهار میاد میدونه دنیا سرابه
منو تنها نمیذاره میدونم
به عبارت دیگه هوراااااااااااااااااا استادم از سفر میآد دلتنگیهای من هم به پایان رسید. اگه بدونید امروز که استادم با ذوق داشت از برنزه شدن پوستش توی آفتاب گرم سانفرانسیسکو حرف میزد، چقدر شانس آوردم که حالا به جرم قتل در زندان نیستم
منصفانه بگم استادم جز، پاکارترین استادهای این اطراف است، کسی پشت سرش حرف بزنه با من طرفهها!!
راستی اصلا فکر نکنید که رابطه من و استادم مثل کارتون بالا هست.
*متن آهنگ را از سایت ایران ترانه برداشتم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:52 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پست قبلی را حذف کردم. فکر کنم دومین پستی بود که به این سرنوشت دچار شد.
به هر حال من نمیخواستم به کسی توهین کنم، ولی خدایش شما کمتر خالی ببند، تا کسی تیکه نیندازه بهت. باز هم شرمنده |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
رجانیوز در مقالهای مینویسد: "به عنوان نمونه مجري زن اين برنامه در برنامه روز شهادت حضرت زهرا(س)، در سؤالي از ميهمان برنامه پرسيد: مگر مردها لباس زمان صدراسلام را اكنون بر تن مي كنند كه ما زنها از چادر آن زمان استفاده كنيم؟" و طرح همچین سوال سادهای عنوان "ترویج فمینیسم افراطی" به خودش میگیرد. دارم به این فکر میکنم، چه بلایی سر این به اصطلاح طرفداران دین آمده که این طور از سادهترین سوالات میترسند؟ واقعا شباهت این آدمها با آن افرادی که در پست کپک مغزی نشان دادم چه قدر است؟ این طوری بگم واقعا تفاوتی احساس نمیکنم، شما تفاوتی احساس میکنید؟ یک ساعت است که دارم ادامه جمله آخر را مینویسم و پاک میکنم و مدام عصبانیتر میشوم، واقعا کم آوردم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:44 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
منقل هم عجب عالمی داردا! دود و دما دَریاب و دُریاب. خیلی با حالیما عجب این سیستم تشخیص دود را خنثی کردیم که دیگه جیکش هم در نمیاد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
من نمیدانم، که چرا میگویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست، و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید، واژه را باید شست. واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست، زیر باران باید رفت. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت. دوست را، زیر باران باید جست. زیر باران باید بازن خوابید. زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،
زندگی تر شدن پی درپی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است. رخت ها را بکنیم، آب دریک قدمی است روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را. گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم. روی قانون چمن پانگذاریم.
و نگوئیم که شب چیزی بدی است. ونگوئیم که شبتاب ندارد خبر از بینش باغ.
دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگتر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را میگذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هوی نکن!
منبع : نمیدانم خانمهای و آقایان محترم شرمنده. یک چیزی توی دلم گیر کرده بود، میخواستم یک کمی فحش بدهم تا راحتتر نفس بکشم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو رو به خدا بروید و این پست (نوک شکسته عقاب امریکایی و دل شکسته بچه های روستای درود زن) را بخوانید، آن وقت حال و هوای من را درک میکنید. خوب دولت و حکومت که هواسشون جای دیگریست، پول نفت که الکی نیست صرف این بچهها بشه تا مردم لبنان هستند و رویاهای هستهای کی وقت دارد به این ملت بیچاره فکر کند؟ اینهایی هم که بیرون از مملکتند، هم که هواسشون جای دیگریست، تا چیزی رنگ و بوی سیاسی و مخالفت نده خودشون و قدرت رسانهای شون را تکون نمیدهند. آهای آقایی یا خانمی که حاضری برای دیه یک آدمی که کسی را کشته (به هر دلیلی) پول جمع کنی و آگهی بزنی (مثلا این دو تا آدرس را ببنید 1،2 ) راستش را بگو رنگ و بوی سیاسی کارت چقدر است؟
منبع عکس: فارسنیوز برای عکسهای بیشتر به اینجا سر بزنید. نکته آخر، شدیدا دارم به این نکته فکر میکنم که آیا این جور پول جمع کردنهای مقطعی اصلا کار مفیدی هست یا نه؟ در صورتی که نتیجه بگیرم، کار مفیدی است خودم سریعا شروع به فعالیت میکنم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب ۱۳ روزی در سفر بودم. اولین پست سفر را که نوشتم در فرودگاه ونکور منتظر سوار هواپیما شدن بودم. و تصمیم داشتم که حداقل روزی یکبار پستی دربارهی سفرم بنویسم ولی در حال هوای دیدن فامیل و گرفتاری کاری زیاد دست به دست هم دادند و باعث شدند که ۲-۳ تا پست کوتاه و سریع بگذارم، جهت اعلام حیات. سفری بود پر از تجربه و شاید گرانبهاترین تجربه در این میان حل معمای MIT بود. به هر حال فکر کنم، کلی موضوع و عکس برای چند وقت آینده دارم که بنویسم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفتم MIT و Harvard و همین طور ۲ تا دوست قدیمی را دیدم
در مورد پست قبلی، من ادعا کرده بودم که مرگ را به عنوان حقیقت قبول دارم و از آن نمیترسم. حالا حرفم را اصلاح میکنم و میگویم «سعی میکنم مرگ را به عنوان حقیقت قبول کنم و سعی میکنم از آن نترسم» |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:28 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقت کم است، اما امروز فهمیدم غرش تمساح میتواند ضربان قلب من را تا ۱۵۰ بالا ببرد. حالا وقتی یاد بحثم با مت در مورد نترسیدن از مرگ میافتم، خندهام میگیرد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:26 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بزرگترین کارها از کوچکترین گامها آغاز می شود. نهجالبلاغه( مولا علی(ع) ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:39 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:49 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سیستم آلارم خانهی ما امروز علائمی حاکی از رشد سریع کپک مغزی در خانه را دریافت کرد و به دنبال این اعلام خطر، نیروهای واکنش سریع وارد عمل شدند و تلاشهای مقدماتیای را جهت برطرف کردن مشکل انجام دادند. با این وجود اقدامات زیر جهت حل کامل مشکل به تصویب رسید :
با آرزوی پیروزی نیروهای آپارتمان ۲۰۳ لویسریل همه شما را به خدای بزرگ میسپارم. منتظر گزارشهای بعدی ما از این صحنه نبرد باشید Admiral Pat Chieftain |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:7 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر محمد در خصوص نوشته قبلی ام میگه من خیلی وقت پیش با مفهوم برف کنار آمدهام درست، ولی آخه چه معنی داره که روز ۸ام فروردین هوا این طور برفی بشه؟ آخه انصافه؟ من از یک شهر آفتابی آمدهام، دوست دارم در بهاران ... بگذریم بابا، فعلا که هوا خیط خیطه.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
در مطلب قبلی قسمتی کتاب عهد جدید (انجیل متی) را نوشتم. میدانید چی بیش از همه چیز من را جذب کرد؟ وقتی دیدم که شیطان مجموعا ۳ بار سعی کرد عیسی را فریب دهد و از این ۳ بار ۲ تا از حملههای شیطان با کمک کتاب خدا صورت گرفت، جالب نیست کلام خدا عجب قدرتی داره، وقتی دستمایهی کار فریبکاران میشود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:42 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت 3:10 دقیقه بامداد است. در ذهنم آنچنان آشوبی برپاست که خواب به چشمانم راهی ندارد. حکایت زیر بهترین شرح حال من در این بامداد سوم فروردین است شخصی گفت در خوارزم کسی عاشق نشود، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند. چون شاهدی ببینند و دل بر او بندند، بعد از او بهتر ببیند و آن بر دل ایشان سرد شود. فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند، آخر بر خوارزم عاشق باید شدن، که در او شاهدان بیحدّند. و آن خوارزم فقر است که در آن خوبان معنوی و صورت های روحانی بیحدّند- که به هر که فرو آیی و قرار گیری، دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی، الی مالا نهایه. پس بر نفس فقر عاشق شویم که در او چنین شاهدانند فیه ما فیه از مولانا |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست خیام |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:45 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره شروع میکنم به نوشتن. مهلتی بایست تا خون شیر شد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:30 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نذر کردم برای انتخابات |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:44 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز است به هم برمزنش گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش شعر از حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:8 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۳:۳۷ بامداد است
فکر کنم به خودم خیلی بدی می کنم وقتی که نمیخوابم و به جای کار کردن روی پروژهام دارم وبگردی میکنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر و مادر من هر دو معلم هستند و شاید به همین دلیل است که کار تدریس برای من معنا و مفهوم خاصی دارد و من همیشه با سختگیری خاص خودم، مراقب بودم که کجا درس میدهم و چه چیزی درس میدهم، یا به عبارت دیگر به خاطر پول چیزی را درس ندهم که دوست ندارم و یا باز به خاطر پول از درس دادن چیزی که درس دوست دارم محروم نشوم. سال پیشدانشگاهی و کنکور بودم که درس دادن را به معنای جدی آن شروع کردم و با وجود سرنوشتساز بودن آن سال من کاملا مجانی درس میدادم که بسیار لذت بخش بود برای من. کلاس المپیاد بود توی دبیرستانمان. این جور کلاسها در دوران دانشگاه هم ادامه داشتند و انصافا منبع درآمد خیلی خوبی برای من بودند. به تدریج به تدریس یک سری مباحث کامپیوتری هم روی آوردم که از لحاظ مالی به صرفهتر هم بودند. اما با این وجود به همان دلیلی که اول گفتم هیچوقت نمیگذاشتم که تدریس سهم زیادی در درآمدم داشته باشد، جز روزهای آخری که ایران بودم، هم خرجم زیاد شده بود
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی مرغ بر کوه بنشست و برخاست من آن مرغم و این جهان کوه من، |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چون به دریا می توانی راه یافت جمله قشنگی است ولی حیف که نمیدانم از کیست. ( محمد عزیز لطف کرد و گفت که این شعر از منطق الطیر عطار- حکایت طاووس است) فکر کنم، یکی از بزرگترین نقاط ضعف وبلاگستان فارسی این است که اگر یک متن و یا شعری را در جایی خواندی، خیلی سخت است که بدانی که از کجا آمدهاست و یا از کدامین اندیشه تراوش کرده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خوشحالم، پت و مت خیلی سختی کشیدند توی این مد اخیر و بالاخره نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد و امید آن می رود که گره از کار فرو بسته آن دو باز شود. نخیر تشریف بیارید همین جا. اتفاق خاصی نیفتاده است، بلکه این دو نفر یک ماهی است که دارند با تمام قدرت کار می کنند و بالاخره طلسم کار داره می شکند خیلی خوشحالم که جایی کار می کنم که هرگاه سرم را بر می گردانم همسرم را می بینم که مشغول تلاش و کوشش است و به داشتن همچین همکاری به خودم افتخار می کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم قسمت زندگی افلاطون از کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت را می خواندم: من قالبا از دیدن مردمی که خود را به علت دست های فلجشان نیک می پندارند، خندیده ام.«نیچه» ضعفا از نظر منافع خود صفاتی را مذموم و صفات دیگر را ممدوح می شمارند. آنها می گویند تقلب و نادرستی بی شرمی است و مقصودشان ار تقلب و نادرستی این است که کسی بخواهد بیش از همسایگان خود مال و منال داشته باشد زیرا چون از عجز و ناتوانی خویش خبر دارند فقط به مساوات و برابری قناعت می ورزند «کالیکلس» برای خوب زندگی کردن باید به امیال و شهوات خود مجال داد تا به بالاترین حد خود برسند، وچون به حد اعلای خود رسیدند باید با هوش و درایت و دلیری تمام بر آن ها مسلط شد و تمام آن ها را اقناع کرد. ولی چون بیشتر مردم نمی توانند به این درجه برسند، ناچار چنین شخصی را توبیخ و سرزنش می کنند زیرا می خواهند ناتوانی خود را پنهان دارند و از این جهت خروج از عدالت را ناپسند می شمارند ... آن ها فقط از این جهت خصال نیکو و عدالت را می ستایند که خود ناتوان و درمانده اند «کالیکلس» هنگامی که این سطور را می خواندم، ابتدا احساس سرمای وحشتناکی کردم و سپس نفرتی همراه با ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ترس از چه بود؟ نمی دانم! کمی که گذشت فهمیدم که آن نفرت و ترس ، نفرت و ترس از خودم بود. وقتی دقیق تر به لایه های درونی خودم نگاه کردم فهمیدم که تعریف اخلاق و عدالت و پارسایی در وجود من نیز ریشه در این کلمات این سطور دارد. شاید خلا ناشی از این چنین تعاریفی بود که چنین سرمایی را در درون من ایجاد کرد. وحشتناک است، وحشتناک است، فقط همین را می توانم بنویسم. پس نوشت : این جناب کالیکلس یکی از معاصرین سقراط بوده و مقاله «گورگیاس» پیرو بحث این آقا با سقراط نوشته شده است. در موردَش زیاد نگشتم ولی فکر نکنم شخص خاص و معروفی باشه فقط یک نماینده از تفکر مردم آتن در آن زمان است. برای اینکه بیشتر بخوانید به اینجا مراجعه کنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:2 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دقیقا یک ماه شده که پت و مت از ایران برگشتند. بر طبق عهدی که با خودم کرده بودم، قرار بود که هر ماه به اندازه ای کار کنم که بتوانم یک مقاله ژورنال بدهم. خوب فکر کنم به اندازه ۱۰ روز از برنامه ام عقب هستم. الگوریتم جدیدم خوب جواب می دهد ولی باید بیشتر تستش کنم. تازه متن مقاله را هم باید بنویسم که بیشتر به رمان نویسی شبیه است که برای من با این زبان انگلیسی خوبم یک کاری در حد و اندازه کوه کندن و کوه جابه جا کردن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هی خدا، هی خدا
من چقدر بدبختم یک ماهی می شه که خواننده های اینجا به صورت ناگهانی 2 برابر شده، خوب چند تا دوست خوب و خواننده حسابی پیدا کردم(بعضی ها فقط یک زدند که کلی افتخار برای من تازه کار) ولی آمار نشون می داد که طرف تلخ قضیه جدی تره. آخه چقدر آدم الاف پیدا می شه که برای پیدا کردن کلمه ک*ن بیاد مثلا 50 تا صفحه جستجو گوگل را بیاد جلو؟!!؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این عکس را تقدیم می کنم به عزیزترینم، مادر نازنینی که دیروز جشن تولدش بود. و من برای اولین بار در سالهای گذشته در کنارش نبودم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:0 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید که به انتهای عالم نگاه می کردم ، شاید در انتظار دیداری بودم و هزاران شاید دیگر. فقط به یاد دارم که برای لحظه ای من هم از این عالم رفتم ، نمی دانم که کجا رفتم و چه دیدم، فقط هنگامی که باز گشتم، قطره اشکی در گوشه چشمم بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:50 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
عطر طراوت بود باران شعر از سیاوش کسرائی دفتر آرش کمانگیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 8:26 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از آن که در جهان جام می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود. ما به بغداد ازل کوس انا الحق می زدیم پیش از آن که کاین گیر و دار و قصه منصور بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:31 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز نمی دونم دقیقا این Thechnorati چیه ولی خوب این لینک من است در آنجا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
غم تمام وجودم را گرفته برای منی که ایران را با تمام وجودم دوست دارم، بعضی از خبرها وجودم را می سوزانند از جمله قضیه رد صلاحیت های مجلس هشتم، که دل هر دوست دار وطن را به درد میاره چشمش را پر آب می کنه ، نمی توانم چیز بیشتری بنویسم خودتون می دونید از چی حرف می زنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
همین الان یک دوستی میل زد گفت که در مورد پست خیلی دور، خیلی نزدیک چی کار کردی؟ خوب نشد دیگه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 18:46 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدین وسیله اعلام می کنم که من زنده ام و به زودی شروع به نوشتن مجدد می کنم.
فکر کنم کلی چیز هست که باید بنویسم، اما جالبترین اتفاق حمله من به کتاب فروشی فرهنگسرا بود. این کتاب فروشی یکی از بهترین کتاب فروشی های اصفهان است و کلی کتاب درست حسابی داره. رفتم داخل فکرش را بکنید بعد از ۸-۹ ماه که هیچی کتاب نخونده بودم با کلی کتاب روبرو شدم و مثل ندید بدیده ها هی کتاب برداشتم هی برداشتم موقع حساب کردن ، فروشنده از من پرسید شما همکار ما هستید؟ تازه داستان به اینجا ختم نشد، قیمت کتاب ها شد حدود ۱۵۰ هزار تومان!!!! نتیجه اخلاقی اینکه پت بیچاره نمی دانست که قیمت کتاب در این ایام بیش از ۲ برابر ۱۰ ماه پیش شده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 8:7 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پت و مت کلا قاطی کرده اند. حدود یک هفته است که هر دو سرماخوردگی شدیدی را تحمل می کنند.
داره زمان بازگشت نزدیک می شه، هر چند که می دانند که این بازگشت رفیقی دارد به نام فراق مجدد. و شاید همراهی این دو دوست باشه که این چنین ذهن ما دو نفر را مشغول کرده و تنمان را فرسوده. امروز پت تصمیم گرفت که از رخت خواب خودش را بکنه و بیاید بیرون. لباس هایی را که مدتها با حسرت نگاهشون کرده بود را پوشید و رفت بیرون توی هوای ۱۲- درجه (فکر کنم گرم ترین هوا را در کانادا داریم) در حالی که باد شدیدی دانه های برف را به صورتش می زد. نیم ساعتی توی برف قدم زد و خسته به خانه برگشت. کجاست اونی که یک بار ۸ ساعت بدون توقف توی هوای ۳۰- راه رفت و خم به ابرو نیاورد پت همیشه کله شق بوده، اگر قدم زدن امروز یک هفته نیندازدش توی تخت، هر روز این کار را می کنه، آخه برنامه هایی توی سرشه پس از ۳-۴ روز رخوت این وبلاگ و بقیه وبلاگهایی که خواندنشون را دوست دارم، همه آپ دیت شده اند. البته بگم همه جز خودم پست های زیبا و با ارزشی قرار داده اند.معلوم می شود که رخوت من از بیماری و ذهن درگیر بوده ولی سکوت دیگران، نشان از تلاش آن ها برای بهتر شدن بود
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:52 توسط علی
|
|
||