تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

در پی گفتگوهای انجام شده، نامبرده تصمیم گرفته‌است که دست از ننه من غریبم برداشته و وبلاگ‌نویسی را از سر بگیرد.

به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. با تشکرات بسیار ویژه از علی آقا شیرازی صاحاب بلاگفا بابت اسکان دادن ما در این ۲ سال. از آنجا که خانه‌ی جدید ما آماده شده است شد و به زودی به آنجا اسباب کشی خواهم کرد.اسباب کشی کردیم. تشریف بیاورید خوشحال می‌شویم در خدمت باشیم.

http:/iampat.keykoja.com

و اگر هم اهل فید و خوراک و خوراک پزی و اینجور چیزها هستید از این آدرس استفاده کنید

http://feeds2.feedburner.com/keykoja/iampat

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:55  توسط علی  | 

رویای سالیان سال من با تلخی به پایان رسید.

[خط فاصله]

آقایون خانم‌ها، خیلی ممنون که همدردی کردید و نگران شدید و خاطر جمع باشید که پت و مت هنوز باهمند و هوای هم را دارند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:50  توسط علی  | 

In another week

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:2  توسط علی  | 

می‌خواهم دوباره بلند شوم. دیشب دوباره اون خواب همیشگی را دیدم. پس دوباره باید خودم را تکان بدهم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:23  توسط علی  | 

کسی هست که بتواند به من راهنمایی که که برای درس‌های زیر چه کتاب‌هایی در ایران تدریس می‌شود؟

1-آنتن

2- فیلتر و سنتز

3- ماکرویو

4- تلفن سویچینگ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:3  توسط علی  | 

بد جوری بردم به گذشته‌، یعنی نبردم بلکه پرتابم کرد. یادش بخیر سال ۱۳۸۲ بود که با دوستان از اصفهان به تبریز رفتیم. زمانی بود که این آهنگ در اوج محبوبیتش بود. اینقدر آهنگ توی اتوبوس بخش شد که بعد از برگشتن من بی‌اراده شروع می‌کردم به زمزمه کردنش. ای خدا چه جوونی‌هایی که نکردیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 15:36  توسط علی  | 

 

مجید «خدایا چقدر دشمن داری دوستات هم که ماییم یه مشت علیل بدبخت که در حقشون دشمنی کردی»

سوته‌دلان

*مجید (بهروز وثوقی) همون پسر خله بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 23:49  توسط علی  | 

۱- صبح ساعت ۷:۰۰ راه می‌افتی که ساعت ۸:۰۰ برسی محل برگزاری کنفرانسی که ساعت ۸:۳۰ شروع می‌شود.

۲- تصادف شده و ساعت ۹:۲۰ دقیقه می‌رسی

۳- ساعت ۱۱:۴۵ ارائه خودته. می‌ری اتاقی که باید می‌رفتی. هیچ کس جز خودت و استادت نیامده، حتی chair man ارائه‌ات! این یک استقبال گرم است!

۴- نه داستان چیز دیگریست. برنامه‌ی کنفرانس عوض شده و نه تو و نه ایوان هیچ کدام متوجه نشدید. حالا ۳ ساعت قدم بزن تا نوبت ارائه‌ات بشود

۵- هتل خیلی قشنگی است با منظره بسیار زیبا از استنلی پارک پاییزی. پس لطفا دل کسی به حالم نسوزه، من دارم خوش می‌گذرونم. تازه ایوان گفته ناهار هرچی می‌خواهی بخور مهمان ایوانم امروز ظهر

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 11:5  توسط علی  | 

david copperfield  دوید کاپرفیلد 

فکر می‌کنم قهرمان‌های دوران کودکی و نوجوانی من همه مرده‌اند. امروز من مت باهم رفتیم برنامه‌ی دوید کاپرفیلد را دیدیم. از چند ماه پیش تا به امروز لحظه شماری می‌کردیم که برنامه اون جادوگر بزرگ را ببینیم فکرش را بکنید من اصفهانی برای هر بلیط ۹۰ دلار پول داده بودم. اما برنامه‌ای که ما دیدیم، چیزی بیش از یک سری شعبده‌بازی‌ بچگانه نبود. احساس کردم اون جادوگر بزرگ خیلی پیر و ضعیف شده بود. می‌ترسم از روزی که قهرمان‌های امروز زندگیم هم همین قدر پیر و ضعیف شوند.

برای مرگ قهرمانان ۲ حالت می‌شود تصور کرد اول خودشون بمیرند و یا اول شهرتشون بمیره

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:2  توسط علی  | 

عاشقانه گلاب دره

عاشقانه‌هایم را به که گویم؟
به تو گویم؟ که حتی شنیدن صدایت چشهایم را پر اشک می‌کند.

عزیز برایت از چه بگویم؟ از دردم که دردی جانکاه است؟
پاهایم خسته‌ی راه‌اند، تاول زده‌ و خون‌آلود.

دلواپس کفش‌هایم بودی، یادت هست؟
گفته بودی راه سخت است.


باورت داشتم، ولی از کجا می‌دانستم،
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها، یعنی چه؟

عکس : گلاب‌دره اسفند ماه ۱۳۸۶ به وقت آخرین دیدارمان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 0:56  توسط علی  | 

دیشب در یک وبلاگی را می‌خواندم که می‌گفت نوشتن به زبان دوم عین درد زائیدن می‌ماند. حالا ما که احساسی از اون درد نداریم، ولی عجب دردیست این نوشتن به زبان دوم. مخصوصا اگر مثل من آدم وراجی باشید و دانش زبانیتون نتواند هم پایش بدوم. آخ که چه دردیست.

پس نوشت: من تجربه دندان درد + دسترسی نداشتن به دکتر را برای حدود یک روز داشتم. خدایش حاضرم تا نیم ساعت دیگر نوشتن و ویرایش این مقاله تمام بشود و به جاش تا سر deadline دندان درد را تحمل کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:38  توسط علی  | 

یهو یاد جعفر افتادم. جعفر از با مرام‌ترین آدم‌هایی بود که توی زندگی بهشون برخورد کردم. دفعه اول اون و مجید بودند که دست من را گرفتند و بردند توچال. چقدر افتضاح ارتفاع زده شده بودم   و این جعفر بود که قدم به قدم دنبالم آمد و نگذاشت من ببرم. چقدر شوخی کرد و حوصله بخرج داد. کسایی که اهل کوه رفتنند می‌دانند که آدم‌های ارتفاع زده چه اخلاق سگی پیدا می‌کنند. راستی یادم رفت بگم اون بود که من را برد خیابان منیریه ۳-۴ ساعت وقت گذاشت برام تا یک جفت کفش خوب کوه بخرم. آره این جعفر بود که پای من را به کوه باز کرد. اون بود که دفعه اول که رفتم دماوند، در مسیر بازگشت همراه من شد. اول بود که اولین توچال شبانه با اون همراه شدم و دومین شبانه‌ی توچال را با اون و بچه‌های با صفای فنی تهران توی همین ایام ماه رمضان رفتیم. چه صفایی داشت این پسر. خدایا به حق این ماه، هر کجا هست نگهدارش باش.

پس نوشت : به دلیل تذکر محمد خان: من دماوند خیلی رفتم. اما ۲ بارش به صعود کامل و موفق انجامید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 10:10  توسط علی  | 

 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
                         وین حل معما را نه تو خوانی و نه من

                                          هست از پس پرده گفتگوی من و تو.
                                                                   چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط علی  | 

دیش دیرام دیرام. دیرام دیرام دیرام

۲ تا مقاله‌هام قبول شدند. البته باید اعتراف کنم که برای یک کنفرانس ملخی فرستاده بودمشون

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:7  توسط علی  | 

با آرزوی بهترین‌ها!!!

آخه این هم شد آرزو؟ یک آرزو بکن که خودت هم بدونی سرو ته‌اش چیه.

 

*این آرزویی بود که بعد از خوشحال شدن در حد انفجار برای دوستی بسیار عزیز کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:35  توسط علی  | 

یک روز پت و مت نشسته توی اتاق غذا خوری آزمایشگاه و داشتند غذا می‌خوردند که یک دختر ایرانی تازه وارد آمد توی اتاق. اول پت و مت فکر کردند که تازه از ایران آمده ولی بعد فهمیدند که ۶-۵ سالی هست که آمده‌اند. چند روز بعد اون دختر با شوهرش آمدند خونه‌ی پت و مت، و خیلی زود شدند از بهترین دوستای اون دو تا. پسر پست داک بود توی UBC و دختر هم دانشجوی مستر بود توی SFU. چند ماه که گذشت اون دو تا آمدند همسایه پت و مت شدند. همین چند ماه پیش بود!. پسر، آرزوهایی مثل پت داشت، توی زندگیش گام‌‌هایی مثل پت برداشته بود. پت واقعا داشت باورش می‌شد که گم شدش را پیدا کرده ولی نه همش با این باور مبارزه می‌کرد چون از همون اول آشنایی می‌دونست که جدایی این دوستی خیلی نزدیکه. هی نزدیک شد و هی نزدیک شد تا امروز فقط ۲-۳ روز دیگه به آخرش مونده. خداحافظ یاسر و مهسا
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:10  توسط علی  | 

به خدا جونم داره در میاد از این بی‌رحمی روزگار، بابا مگه ما چند تا قلب داریم که هی باید تیکه تیکه شدنش را ببینم. تا میایم به یکی دل ببندیم و حساب دوستی رو یکی باز کنیم، یهو همه چیز به هم می‌ریزه. تا ایران بودیم یک جور اینجا دیگه بدتر. اول‌ها ذوق می‌کردم که هورا!! همه جای دنیا دوست دارم، همه جای ایران رفیق دارم هورا!! اما دیگه دیگه نمی‌خواهم، یعنی دیگه تحملم نمی‌کشه این همه درد دوری و فراغ را. این روزها دوباره حس خواندن شعرهای  وحشی بافقی بد تو وجودم بیدار شده که می‌گه:

پیوستن دوستان به هم آسان است.

دشوار بریدن است و آخر آن است.

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست،

از غایت تلخیی که در هجران است.

نمی‌دونم، شاید همه‌ی این‌ها تمرین هستند برای اینکه باور کنم همه چیز زندگی در گذر و یک روز هم خود من می‌روم به یک جای دیگر جایی که برگشتی ازش انتظار نمی‌ره، نهایتش شاید چند نفری هم در غم دوریک چند قطره اشکی بریزند.  ولی رفتم ....

راستی چند وقت پیش یکی می‌گفت :

«دوستی‌های این‌جا مدلشون فرق داره. مث خانواده می‌مونن بچه‌ها. می‌دونیم که هیچ‌کس رو نداریم غیر از هم. من که می‌رم بیمارستان دوستم میاد ۷ ساعت باهام می‌شینه منتظر ویزیت دکتر. مدرک مالی که می‌خوام برای دانشگاه یکی میاد ۱۰ هزار دلار می‌ذاره تو حسابم. کلید خونه رو که جا می‌ذارم عین خیالم نیست. می‌رم خونه‌ی دوستم و چهار ساعت می‌مونم. تو فروشگاه به همین دوستم می‌گم هوس بادمجون کرده‌م ولی حال ندارم سرخش کنم. دو روز بعدش دعوت می‌شم خونه‌ش و ناهار بادمجون می‌خورم. می‌گیم و می‌خندیم و بعد هر کسی می‌ره پی کار خودش تا یه روز دیگه. این خاطره‌ها قرار نیست جایی ثبت بشه. این‌ها اصلا قرار نیست اسمشون خاطره باشه. یه روز دیگه هم گذشت؟ مرسی که خوش گذروندیش. تو نبودی لابد یکی دیگه بود. با اون خوش می‌گذروندمش.
دوستی‌های این‌جا مدلشون فرق داره. مث خانواده می‌مونن بچه‌ها و هر کاری برای هم می‌کنن ولی هیچ‌کس دلبسته‌ی اون یکی نمی‌شه. هر کسی می‌تونه فردا بره به‌خاطر «جاب» یه شهر دیگه و دل تو قرار نیست براش تنگ بشه. تا هستی عزیزی و وقتی می‌ری باید یکی دیگه جات رو بگیره عین تو که جای یکی دیگه رو پر کردی. همه‌ی آدم‌های این‌جا به طرز ترسناکی عادت دارن به خداحافظی. همه‌ی کسایی که می‌بینی عزیزترین‌هاشون رو رها کردن و می‌دونی که آدم‌های نزدیک‌تر از تو هستن واسه دل‌تنگ شدن. می‌دونی که نوبت بهت نمی‌رسه.
این‌جا که باشی زندگی بی‌رحمی‌ش رو بیشتر به روت میاد»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:32  توسط علی  | 

 

چیزی باعث شد که خیلی از بلاگفا دلگیر شوم این بود که این جلو خروج افراد را ار بلاگفا گرفته. این قضیه باعث شد که من سریعا به فکر خروج بلاگفا بیفتم، خدا را چه دیدید شاید اینجا یک روزی دو سه هزار تا بازدیدگندده در روز پیدا کنهاون وقت حوصله ناز کشیدن بلاگفا را ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:23  توسط علی  | 

خدایا خوب می‌دونستی که چه جوری خنجر می‌کشند روی پیام‌آورت، فکر کنم این آیات را برای همین گفتی که اون پیام‌آور احساس تنهایی نکنه، می‌خواستی بهش بگی بنده من تو تنها نیستی، به من هم بهتون می‌زنند، هر چی می‌خواهند از قول من می‌گند و هر چی را می‌خواهند به من نسبت می‌دهند، تو ناراحت نباش بزار فردا بشه ببینم حرف حسابشون چیه!

چيزى را كه از آن كراهت دارند خاص خدا كنند، زبانهايشان به دروغ نقل كند كه نيكى خاص ايشان است . حق اين است كه جهنم از آنهاست و خودشان به سوى آن روانند   (سوره نحل آیه ۶۲)

And they ascribe to Allah what they (themselves) hate and their tongues relate the lie that they shall have the good; there is no avoiding it that for them is the fire and that they shall be sent before

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:36  توسط علی  | 

بيا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی
                                          بداده دل ای قرار دلم نوبهار دلم می‌رسی پس کی
چو آن ابر نوبهارم، من به دل شور گریه دارم من، می توانم آیا نبارم من

نه تنها از من قرار دل می‌رباید اين شور شیدایی
                                          جهانی را دیده‌ام یکسر دیده‌ام یکسر غرق دریای ناشکیبایی
بیا در جان عشاقان گل افشان کن گل افشان کن
                                          به روی خود شب ما را چراغان کن چراغان کن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط علی  | 

نمی‌دانم چه شده است که این تلخی دست از سر ما بر نمی‌دارد، هر کجا می‌روم همراهم است و و حضورش را به رخم می‌کشد. امشب شب تولد پیام‌آور است. پیام‌آوری که ۲۳ سال از جاهلان زمان زخم خورد و ۱۴۰۰ سال از جاهلان قومش. کم کم داشت فراموشم می‌شد که هرسال چندین بار به بهانه‌های مختلف، یکبار بخاطر زاد روزش، یکبار بخاطر هجرتش از خاک و هزار و یکبار دیگر، چه زخم‌ها که بر پیکر اندیشه و پیام آن عزیز که وارد نمی‌شود. ولی باز امروز بیاد آغاز رسالتش باز هم بیادم آوردند که خنجر اهل قومش چگونه آماده است تا از پشت بر تنش فرود آید. خدایا چه کنم از این تلخی که حتی این روز مبارک را هم به کامم تلخ می‌کند.

(اصلا ربطی نداره ولی برید اینجا را هم بخوانید)

یارت شوم، یارت شوم، هر چند آزارم کنی
نازت کشم، نازت کشم، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته‌ام، در کنج غم بنشسته‌ام
من گر قفس بشکسته‌ام، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده‌ام ، بهر بلا آماده‌ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی، روز دگر جانم دهی
کامم دهی، کامم دهی، الطاف بسیارم کنی

شاعر : فکر کنم ابراهیم صهبا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:18  توسط علی  | 

تلخِ تلخم و جز تلخی چیزی از من نمی‌تراود.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:55  توسط علی  | 

ساعت ۲:۴۱ بامداد. آخرین نگاه را به google reader می‌اندازم. همه از رفتن کسی می‌نویسند که همه از او خاطره‌های زیادی داریم. رفت و همه‌ی وبلاگها، خبر گذاری ها و .. رفتنش را نوشتند : "خسرو شکیبایی از میان ما رفت". به همین سادگی رفت و موضوع برای نوشتن بدستشان داد. حالا کلی می توانم بنشینم و در موردش بخوانم فیلم‌ها، زندگی‌نامه و یا نقاط تاریک. خیلی خیلی زیاد می‌توان خواند. احتمالا که حتما کلی ایمیل می آید که که خرید DVD فیلم هامون حلقه ای ۱۰۰۰ تومان، تمام آثار خسرو شکیبایی در یک DVD فقط ۳۵۰۰ تومان. خسرو خان یعنی همه این سال‌ها ۳۵۰۰ تومان+ پول پیک. بی‌شرف ها وسط نوشتن این پیست اولین ایمیل تبلیغاتیشون را فرستادند ....  

همین یک تیکه از هامون را پیدا کردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:49  توسط علی  | 

بالاخره مبادله اسرای حزب‌الله با اسرای لبنانی و فلسطینی انجام شد. حزب‌الله هم این قضیه را یک پیروزی بزرگ برای خودش اعلام کرد.  اگر از رفتار استراتژیک حزب‌الله توی این قضیه بگذریم که جسد آن دو تا سرباز را به جای زنده‌ی آن‌ها تحویل داد. (من این کار را یک جور نامردی می‌دانم که بر اساس نیاز ایجاد شده‌است.) ، واقعا هم باید به حزب‌الله تبریک گفت که به خاطر آزاد کردن یکی از افرادش (سمیر القنطار) قبول کرد که در این جنگ بیش از یک‌هزار و یکصد تن از مردم لبنانی و حدود یکصد و شصت اسرائیلی کشته شوند و دار و ندار کشور لبنان و تمام زیرساخت‌های اقتصادی لبنان در این جنگ ۳۳ روزه نابود و ویران شود. آفرین و صد آفرین بر این اخلاق و آرمان ایدولوژیک که آدمیان را بدین راحتی به مسلخ می‌فرستد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 14:51  توسط علی  | 

        وقتی میان این همه فرمانده نظامی یک مرد نیست که به این مردک بگه خفه شو و اینقدر اراجیف نگو. دلمون را به چی خوش کنیم، کی می‌خواهد از مرز و بوم این کشور دفاع کند!

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست ...

با تشکر از آقا مسعود مشهدی 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 13:30  توسط علی  | 

دیروز با رسول رفتیم و امتحان گواهینامه دادیم. فعلا که قسمت آئین‌نامه را قبول شده‌ایم. البته کمی ناراحتم چون زیادی خواندم برای امتحان فکرش را بکنید، شدم ۱۰۰/۹۱ در صورتی که با ۱۰۰/۸۰ هم قبول می‌شدم، یعنی ۱۰۰/۱۱ زیادی خوانده‌ام،و این یعنی ضرر

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:8  توسط علی  | 

فردا ۱۸ تیر است، سالروز روزی که نشان داد دانشجو در این کشور هیچ شان و احترامی ندارد. زیاد اهل سیاسی نویسی نیستم و خوب هم نمی‌نویسم، ولی آن روز و روزهای بعد از آن را با وجود کمی سنم، خوب به یاد می‌آورم. آن روزها، من در اردوی آمادگی تیم‌های المپاد دانش‌آموزی بودم جایی که به خوبی توانستند ما را بایکوت خبری کنند، تا ۳ روز خبری به ما نرسید. هنوز هم نفهمیدم چرا یکی از مدرسین ما ،پسری که مدال آور سالهای قبل بود، پسری که هیچ چیز جز روابط ریاضی حاکم بر ذرات و اتم ها نمی‌دانست چند روزی سر کلاس نیامد و چرا وقتی آمد صورتش کبود بود و دستش در گچ. و باز هم نمی‌دانم چرا وقتی کسی پرسید چی شده؟ بغض کرد و عین بچه ها روی زمین نشست و زد زیر گریه تا کمکش کردند و بردندش بیرون از کلاس و این گریه ها ادامه داشت. من دیگر هیچ ندیدم و فقط شنیدم و شنیدم و شنیدم.

ببینید این ویدئو را به نام چکاوک و اگر حوصله دارید ویدئو دوم را هم ببینید که نسخه کامل‌تر ویدئو اول است ولی کمی صدا و تصویرش به هم نمی‌خوره (بر ساحل سلامت)

 

نسخه خلاصه شده:

نسخه کامل:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:59  توسط علی  | 

و ما مقاله می‌فرستییییییم. ما یک ماه  با استاد محترم کل کل فرموده و ۲ تا مقاله از خودمان دروکردیم. لطفا ابتدا برای قبولی این مقالات دعا فرموده و سپس اگر دعایتان گرفت تبریک فراموش نشود

ستاد رسیدگی به عقده‌های دانشجویی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:19  توسط علی  | 

 

 

 

لطفا برای کسی سو تفاهم پیش نیاد. این عکس فقط و فقط متعلق به ۲ تا آدمی که از همه برای من عزیزتر اند و شنیدن درد و یا غم آن‌ها دنیا را پیش چشمم سیاه می‌کند.

 

این عکس را دیروز در باغ گل رز دانشگاه UBC گرفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 0:26  توسط علی  | 

می‌دونی خیلی پیش می‌آد که آدم با خودش رو راست نیست، فقط یک کم باید تیز نگاه کرد تا فهمید و گرنه خودت هم نمی‌فهمی. حالا می‌‌دونی چرا من بوی خوب قهوه فرنچ وانیلا را توی خانه راه نینداختم؟ به لیوان نیمه پر روی میز نگاه می‌کنم و  می‌خندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط علی  | 

چقدر ساده‌ام، خدایا من را به خاطر این سادگی‌ام ببخش. خدایا من را ببخش، اگر بزرگ‌ترین نعمت‌هایی را که به من دادی، فراموش که چه عرض کنم، اصلا نمی‌بینم. خدایا تو را سپاسگزارم نه به خاطر امکانات بی‌شماری که من دادی، بلکه به خاطر کسی و کسانی را که در زندگی من قرار دادی تا چشم‌های من را به سوی این نعمات و امکانات باز ‌کند و باز ‌کنند و مرا به آنجایی ‌رسانند که دل و زبانم ناتوان از سپاس تو ‌گردند.

پس‌نوشت۱: ای کس بالایی، قهوی امروز قبل از ظهر خیلی چسبید.
پس‌نوشت۲: موقع صحبت کردن با آن کس شعر زیر از عطار در گوشم زمزمه می‌شد که می‌خواند:

دست با تو در کمر خواهیم کرد
قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد
در سر زلف تو سر خواهیم باخت
کار با تو سر به سر خواهیم کرد
چون لب شیرین تو خواهیم دید
پای کوبان شور و شر خواهیم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط علی  | 

دل میگه دلبر میاد
                  انتظارم سر میاد
                                             پونه از خاک در میاد
                                                                یارم از سفر میاد
                                                                                           پونه از خاک در میاد
                                                                                                         یارم از سفر میاد

می‌دونه فصل بهاره
                 دل یارش بی قراره
                                            می‌دونه طاقت نداره
                                                               سر راه چشم انتظاره
                                                                                           
می‌دونه بی آشیونم
                می‌دونه بی هم زبونم
                                               نمی‌خواد تنها بمونم

با وفا و مهربونم
              منو تنها نمی‌ذاره میدونم
                                     رو دلم پا نمی‌ذاره می‌دونم
              منو تنها نمی ذاره می‌دونم
                                     رو دلم پا نمی ذاره می‌دونم

گل میاد، بهار میاد 
            بوی عطر گل یار میاد
                                               آرزو به بار میاد
                                                            به دلم قرار میاد

می‌دونه دنیا سرابه
                  آرزو نقش بر آبه
                                              زندگی بی عشق و مستی
                                                                          می‌دونه رنج و عذابه

 

              منو تنها نمی‌ذاره میدونم
                                     رو دلم پا نمی‌ذاره می‌دونم
              منو تنها نمی ذاره می‌دونم
                                     رو دلم پا نمی ذاره می‌دونم


دل میگه دلبر میاد
                  انتظارم سر میاد
                                             پونه از خاک در میاد
                                                                یارم از سفر میاد
                                                                                           پونه از خاک در میاد
                                                                                                         یارم از سفر میاد*


بله، همانگونه جناب مرحوم مهستی می‌فرمایند: یارم از سفر میاد  .... منو تنها نمی‌ذاره می‌دونم ...

به عبارت دیگه  هوراااااااااااااااااا استادم از سفر میآد  دلتنگی‌های من هم به پایان رسید.

اگه بدونید امروز که استادم با ذوق داشت از برنزه شدن پوستش توی آفتاب گرم سانفرانسیسکو حرف می‌زد، چقدر شانس آوردم که حالا به جرم قتل در زندان نیستم

 

منصفانه بگم استادم جز، پاکارترین استادهای این اطراف است، کسی پشت سرش حرف بزنه با من طرفه‌ها!!

راستی اصلا فکر نکنید که رابطه من و استادم مثل کارتون بالا هست.

 

*متن آهنگ را از سایت ایران ترانه برداشتم.
*Special thanks to www.phdcomics.com , for letting me to barrow this cartoon

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:52  توسط علی  | 

پست قبلی را حذف کردم. فکر کنم دومین پستی بود که به این سرنوشت دچار شد.

به هر حال من نمی‌خواستم به کسی توهین کنم، ولی خدایش شما کم‌تر خالی ببند، تا کسی تیکه نیندازه بهت.

باز هم شرمنده

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:35  توسط علی  | 

رجانیوز در مقاله‌ای می‌نویسد:

"به عنوان نمونه مجري زن اين برنامه در برنامه روز شهادت حضرت زهرا(س)، در سؤالي از ميهمان برنامه پرسيد: مگر مردها لباس زمان صدراسلام را اكنون بر تن مي كنند كه ما زنها از چادر آن زمان استفاده كنيم؟"

و طرح همچین سوال ساده‌ای عنوان "ترویج فمینیسم افراطی" به خودش می‌گیرد. دارم به این فکر می‌کنم، چه بلایی سر این به اصطلاح طرفداران دین آمده که این طور از ساده‌ترین سوالات می‌ترسند؟ واقعا شباهت این آدم‌ها با آن‌ افرادی که در پست کپک مغزی نشان دادم چه قدر است؟ این طوری بگم واقعا تفاوتی احساس نمی‌کنم، شما تفاوتی احساس می‌کنید؟

یک ساعت است که دارم ادامه جمله آخر را می‌نویسم و پاک می‌کنم و مدام عصبانی‌تر می‌شوم، واقعا کم آوردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط علی  | 

منقل هم عجب عالمی داردا! دود و دما دَریاب و دُریاب. خیلی با حالیما عجب این سیستم تشخیص دود را خنثی کردیم که دیگه جیکش هم در نمیاد. فقط اگه یکی اومد دودا چی بگیم؟ بوشا چی کار کنیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:35  توسط علی  | 

من نمی‌دانم،
        که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است،
                                                        کبوتر زیباست،
                                                            
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست.
                                                                                           
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید،

                                                 واژه را باید شست.

                                                            واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

 

چتر ها را باید بست،

                  زیر باران باید رفت.
                          
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

                                                     با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

                                                                           دوست را، زیر باران باید جست.

                                                                                                  زیر باران باید بازن خوابید.

 

زیر باران باید بازی کرد.

                زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،

 

زندگی تر شدن پی درپی،

                زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است.

 

رخت ها را بکنیم،

                آب دریک قدمی است

 

روشنی را بچشیم.

 

 

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

                               گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم.

                                                     روی قانون چمن پانگذاریم.

 

و نگوئیم که شب چیزی بدی است.

                              ونگوئیم که شب‌تاب ندارد خبر از بینش باغ.

 

 

 

دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگ‌تر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را می‌گذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
یادم است زمانی که خیلی متفاوت از امروز بودم، عملی از روی تعصب انجام دادم، و اون این شعر را برایم خواند "چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید"  خدا رحمتش کنه.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط علی  | 

 

هوی نکن!
               نکن پسره‌ی الدنگ!

منبع : نمی‌دانم

خانم‌های و آقایان محترم شرمنده. یک چیزی توی دلم گیر کرده بود، می‌خواستم یک کمی فحش بدهم تا راحت‌تر نفس بکشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط علی  | 

تو رو به خدا بروید و این پست (نوک شکسته عقاب امریکایی و دل شکسته‎ ‎بچه های روستای درود زن)  را بخوانید، آن وقت حال و هوای من را درک می‌کنید. خوب دولت و حکومت که هواسشون جای دیگریست، پول نفت که الکی نیست صرف این بچه‌ها بشه تا مردم لبنان هستند و رویاهای هسته‌ای کی وقت دارد به این ملت بیچاره فکر کند؟ این‌هایی هم که بیرون از مملکتند، هم که هواسشون جای دیگریست، تا چیزی رنگ و بوی سیاسی و مخالفت نده خودشون و قدرت رسانه‌ای شون را تکون نمی‌دهند. آهای آقایی یا خانمی که حاضری برای دیه یک آدمی که کسی را کشته (به هر دلیلی) پول جمع کنی و آگهی بزنی (مثلا این دو تا آدرس را ببنید 1،2 ) راستش را بگو رنگ و بوی سیاسی کارت چقدر است؟

عکس از فارس نیوز

منبع عکس: فارس‌نیوز

 برای عکس‌های بیشتر به اینجا سر بزنید.

نکته آخر، شدیدا دارم به این نکته فکر می‌کنم که آیا این جور پول جمع کردن‌های مقطعی اصلا کار مفیدی هست یا نه؟ در صورتی که نتیجه بگیرم، کار مفیدی است خودم سریعا شروع به فعالیت می‌کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط علی  | 

خوب ۱۳ روزی در سفر بودم. اولین پست سفر را که نوشتم در فرودگاه ونکور منتظر سوار هواپیما شدن بودم. و تصمیم داشتم که حداقل روزی یک‌بار پستی درباره‌ی سفرم بنویسم ولی در حال هوای دیدن فامیل و گرفتاری کاری زیاد دست به دست هم دادند و باعث شدند که ۲-۳ تا پست کوتاه و سریع بگذارم، جهت اعلام حیات.

سفری بود پر از تجربه و شاید گرانبهاترین تجربه در این میان حل معمای MIT بود. به هر حال فکر کنم، کلی موضوع و عکس برای چند وقت آینده دارم که بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط علی  | 

امروز رفتم MIT و Harvard و همین طور ۲ تا دوست قدیمی را دیدم

در مورد پست قبلی، من ادعا کرده بودم که مرگ را به عنوان حقیقت قبول دارم و از آن نمی‌ترسم. حالا حرفم را اصلاح می‌کنم و می‌گویم «سعی می‌کنم مرگ را به عنوان حقیقت قبول کنم و سعی می‌کنم از آن نترسم» 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط علی  | 

وقت کم است، اما امروز فهمیدم غرش تمساح می‌تواند ضربان قلب من را تا ۱۵۰ بالا ببرد. حالا وقتی یاد بحثم با مت در مورد نترسیدن از مرگ می‌افتم، خنده‌ام می‌گیرد شما چی قلبتان مطمئن هست؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط علی  | 

بزرگترین کارها از کوچکترین گامها آغاز می شود.
                                                                نهج‌البلاغه( مولا علی(ع) )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 21:39  توسط علی  | 

 

 

عکس بالا را از کلیپ آرزوی ساده کودکان وطنم گرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 12:49  توسط علی  | 

سیستم آلارم خانه‌ی ما امروز علائمی حاکی از رشد سریع کپک مغزی در خانه را دریافت کرد و به دنبال این اعلام خطر، نیروهای واکنش سریع وارد عمل شدند و تلاش‌های مقدماتی‌ای را جهت برطرف کردن مشکل انجام دادند. با این وجود اقدامات زیر جهت حل کامل مشکل به تصویب رسید :

  1. مبارزه تا ریشه کنی کامل ریشه‌های وبگردی و گشت و گذار در خوراک‌خان و خوراک‌پز. نمونه این گونه مبارزات در تاریخ آپارتمان ۲۰۳ لویس‌ریل قبلا در طرح ریشه‌کنی اعتیاد به بالاترین ثبت شده‌است. در آن تاریخ مبارزه با ابتکار نصب یک دیوار آتشین در مسیر اینترنت خانه به نفع نیروهای واکنش سریع آپارتمان ۲۰۳ لویس‌ریل به پایان رسید ولی این بار دشمن آماده‌تر و مجهزتر به صحنه آمده است.
  2. طی زمانی حدود یکسال در این دیار کفر و عدم پیشرفت قابل قبول زبان، نشان دهنده برنامه‌ریزی ناکافی در این خصوص می‌باشد که در این خصوص نیز مصوباتی برای اقدامات کافی و ضربتی انجام گرفت.
  3. جهت بر طرف ساختن خطر بازگشت کپک مغزی در آینده، مصوباتی در خصوص مطالعه، ورزش و سایر اقدامات فرهنگی به شکل منظم نیز به تصویب رسیدند.

با آرزوی پیروزی نیروهای آپارتمان ۲۰۳ لویس‌ریل همه شما را به خدای بزرگ می‌سپارم. منتظر گزارش‌های بعدی ما از این صحنه نبرد باشید

Admiral Pat Chieftain

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:7  توسط علی  | 

اگر محمد در خصوص نوشته قبلی ام میگه من خیلی وقت پیش با مفهوم برف کنار آمده‌ام درست، ولی آخه چه معنی داره که روز ۸ام فروردین هوا این طور برفی بشه؟ آخه انصافه؟ من از یک شهر آفتابی آمده‌ام، دوست دارم در بهاران ... بگذریم بابا، فعلا که هوا خیط خیطه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط علی  | 

در مطلب قبلی قسمتی کتاب عهد جدید (انجیل متی) را نوشتم. می‌دانید چی بیش از همه چیز من را جذب کرد؟ وقتی دیدم که شیطان مجموعا ۳ بار سعی کرد عیسی را فریب دهد و از این ۳ بار ۲ تا از حمله‌های شیطان با کمک کتاب خدا صورت گرفت، جالب نیست کلام خدا عجب قدرتی داره، وقتی دستمایه‌ی کار فریبکاران می‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط علی  | 

ساعت 3:10 دقیقه بامداد است. در ذهنم آنچنان آشوبی برپاست که خواب به چشمانم راهی ندارد. حکایت زیر بهترین شرح حال من در این بامداد سوم فروردین است
شخصی گفت در خوارزم کسی عاشق نشود، زیرا در خوارزم شاهدان بسیارند. چون شاهدی ببینند و دل بر او بندند، بعد از او بهتر ببیند و آن بر دل ایشان سرد شود.
فرمود اگر بر شاهدان خوارزم عاشق نشوند، آخر بر خوارزم عاشق باید شدن، که در او شاهدان بیحدّند. و آن خوارزم فقر است که در آن خوبان معنوی و صورت های روحانی بیحدّند- که به هر که فرو آیی و قرار گیری، دیگری رو نماید که آن اول را فراموش کنی، الی مالا نهایه. پس بر نفس فقر عاشق شویم که در او چنین شاهدانند
فیه ما فیه از مولانا
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 1:46  توسط علی  | 

 چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه تست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

خیام

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:45  توسط علی  | 

دوباره شروع می‌کنم به نوشتن. مهلتی بایست تا خون شیر شد.
بهانه انتخابات فرصتی بود که مدتی دست از نوشتن بردارم، نه این‌که به خاطر انتخابات سرم شلوغ باشد، بلکه فرصتی می‌خواستم که کم‌تر بنویسم و بیشتر فکر کنم. احساس می‌کردم، کیفیت نوشته‌هایم در حال افت کردن است. نه ادعایی در مورد این وبلاگ ندارم، اولین تجربه من در نوشتن است. ولی احساس پیشرفت نمی‌کردم. امیدوارم به مدد این چند روز و راهنمایی‌های بزرگوارانی که به این‌جا سر می‌زنند، بتوانم پیشرفت کنم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:30  توسط علی  | 

نذر کردم برای انتخابات قرار است تا دم انتخابات روزه سکوت بگیرم. هر چند با دعای گربه کوره قرار نیست اتفاق خاصی بیفته

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:44  توسط علی  |