|
|
|
|
|
بی تو، مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید. یادم آید كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم واقعا یادت هست؟ حتم دارم، اگر اون اتفاق بد چند ساعت بعدش نمیافتاد، ما خیلی زودتر به هم میرسیدیم آسمان صاف و شب آرام باز گفتم كه: تو صیادی و من آهوی دشتم حذر از عشق ندانم
شعر از فریدون مشیری تشکر ویژه از دستنوشتههای عزیز که با پادکست زیباش من را برد به حال و هوای عاشقی و جونیم و برد دقیقا به روزی که فهمیدم احساسی که نسبت به مهتاب دارم عشق نه چیز دیگری. هر چند خیلی سعی کردم عشقم را انکار کنم، ولی عشق انکارپذیر نیست. لحظهای که عشق انکار کنیم، خودمون را انکار کردهایم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:48 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز پت و مت نشسته توی اتاق غذا خوری آزمایشگاه و داشتند غذا میخوردند که یک دختر ایرانی تازه وارد آمد توی اتاق. اول پت و مت فکر کردند که تازه از ایران آمده ولی بعد فهمیدند که ۶-۵ سالی هست که آمدهاند. چند روز بعد اون دختر با شوهرش آمدند خونهی پت و مت، و خیلی زود شدند از بهترین دوستای اون دو تا. پسر پست داک بود توی UBC و دختر هم دانشجوی مستر بود توی SFU. چند ماه که گذشت اون دو تا آمدند همسایه پت و مت شدند. همین چند ماه پیش بود!. پسر، آرزوهایی مثل پت داشت، توی زندگیش گامهایی مثل پت برداشته بود. پت واقعا داشت باورش میشد که گم شدش را پیدا کرده ولی نه همش با این باور مبارزه میکرد چون از همون اول آشنایی میدونست که جدایی این دوستی خیلی نزدیکه. هی نزدیک شد و هی نزدیک شد تا امروز فقط ۲-۳ روز دیگه به آخرش مونده. خداحافظ یاسر و مهسا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:10 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدا جونم داره در میاد از این بیرحمی روزگار، بابا مگه ما چند تا قلب داریم که هی باید تیکه تیکه شدنش را ببینم. تا میایم به یکی دل ببندیم و حساب دوستی رو یکی باز کنیم، یهو همه چیز به هم میریزه. تا ایران بودیم یک جور اینجا دیگه بدتر. اولها ذوق میکردم که هورا!! همه جای دنیا دوست دارم، همه جای ایران رفیق دارم هورا!! اما دیگه دیگه نمیخواهم، یعنی دیگه تحملم نمیکشه این همه درد دوری و فراغ را. این روزها دوباره حس خواندن شعرهای وحشی بافقی بد تو وجودم بیدار شده که میگه:
نمیدونم، شاید همهی اینها تمرین هستند برای اینکه باور کنم همه چیز زندگی در گذر و یک روز هم خود من میروم به یک جای دیگر جایی که برگشتی ازش انتظار نمیره، نهایتش شاید چند نفری هم در غم دوریک چند قطره اشکی بریزند. ولی رفتم .... راستی چند وقت پیش یکی میگفت :
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:32 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
آقاجان میخواهی برنامه بنویسی یا پز سوادت را بدی؟ اگه خیلی کارت درسته یک جور برنامه بنویس که هر تازه کار بتونه برنامت را بخونه و بفهمه. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:39 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چیزی باعث شد که خیلی از بلاگفا دلگیر شوم این بود که این جلو خروج افراد را ار بلاگفا گرفته. این قضیه باعث شد که من سریعا به فکر خروج بلاگفا بیفتم، خدا را چه دیدید شاید اینجا یک روزی دو سه هزار تا بازدیدگندده در روز پیدا کنه |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:23 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
منصف که باشیم blogfa از اون سرویس دهندههای وبلاگ فارسی آبرومند بود که با وجود اینکه خیلی به فکر مدرن سازی سیستم بلاگش نیست اما همون سرویس را به خوبی میدهد. از طرف دیگر با وجود اینکه یک بار وبلاگی را که مدت زیادی توش مینوشتم را حذف کرد و شناسهی آن را هم مسدود کرد، ازش دلگیر نشدم چون محیطی بود آروم و بی سرو صدایی بود. درست مثل ایران خودمون، با وجود اینکه امکانات زیادی نداره اما دوست داشتم. اما رفتار اخیر بلاگفا خیلی برام عجیب بود. جناب بلاگفا حالا شما امکان آمد و شد ساده و راحت را برای کاربرانت فراهم نکردی که هیچ امکانی را هم که دیگران فراهم کرده بودند را هم از کابرانت سلب کردی که چی؟ شما که ادعا میکنی یک میلیون کاربر داری، خوب میدانی که حداکثر یکی دو هزارتای آنها معلومات، امکانات و حوصله اثباب کشی را دارند. پس خداییش این کار چی بود که کردی. کاری نکن که کل بیفته به ملت که با هر جینگولک بازی که شد دورت بزنند برند ولات خارجه... در ضمن اون اساسنامه ای که ما قبول کردیم و آمدیم اینجا همچین حقی را به شما نمیدهد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:41 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
اول فحشم ندید، خودم هم دقیقا نمیدونم چند تا پروژه دستم دارم. ولی از آنجایی اون سوراخی که پت و مت دارند ازش نون میخورند به ۲ تا استاد محترم راه داره حداقل یکی از این پروژهها مربوط به استاد محترم بنده است و آن پروژه چیزی نیست جز این شبیهسازی که در حال نوشتنش هستم. کل داستان را بزودی خواهم نوشت ولی خلاصه قضیه این بود که اگر میخواستیم از شبیهسازهای موجود مثل NS-2 و یا OpNet استفاده کنیم، خیلی زیاد باید کد میزدیم که کار یکی، دو ماه نبود. پس امر رسید که ای دانشجو برو و یک شبیهساز بنویس که کار ما را راه بیندازد. حالا که دارم این پست را مینویسم ۲ ساعت تا زمانی که به استادم قول تمام شدن کار را داده بودم مونده. اما توی کمبود وقت آمدم اینجا چی بنویسم؟ اول بر طبق یکی از قوانین مورفی، یک وبلاگ نویس وقتی وقت نداره، کلی ایده برای پست نوشتن به ذهنش میرسه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:34 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتها بود که با وجود ارادت بیحد و اندازهام به عالیجناب Delphi، فرصت نشده بود که عرض ادبی خدمتشان بکنم. ولی حوادث اخیر باعث شد که باز هم خدمت این بزرگوار برسیم و تجدید بیعت نماییم. داستان از این قرار بود که این بنده حقیر بیسواد چندی بود که سودای برنامه نویسی برای وب به سرش زده بود. از آنجایی که آدم قاطعی ولی بیسوادی هستم، ۶-۵ ساعت بعد از این سودای خام، کلی پول دادم و یک سرور خریدم. تا اینجای کار اشکالی نداشت، ولی حالا به روایتی باید این بچهای که زاییدیم را بزرگ کنیم یا به روایت دیگر اول منار را دزدیدیم به بعد به فکر چاهش افتادیم. خلاصه سرور خریداری شده هم Linux بود و NET. را پشتیبانی نمیکرد و من بیسواد و عجول به صرافت نوشتن کد PHP و AJAX افتادم. نمیدونید چه شبها که خون گریه کردم، دست دعا به آسمان بردم که ای خدا، من چطور از پس این همه کدنویسی بر بیایم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:10 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:40 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا خوب میدونستی که چه جوری خنجر میکشند روی پیامآورت، فکر کنم این آیات را برای همین گفتی که اون پیامآور احساس تنهایی نکنه، میخواستی بهش بگی بنده من تو تنها نیستی، به من هم بهتون میزنند، هر چی میخواهند از قول من میگند و هر چی را میخواهند به من نسبت میدهند، تو ناراحت نباش بزار فردا بشه ببینم حرف حسابشون چیه! چيزى را كه از آن كراهت دارند خاص خدا كنند، زبانهايشان به دروغ نقل كند كه نيكى خاص ايشان است . حق اين است كه جهنم از آنهاست و خودشان به سوى آن روانند (سوره نحل آیه ۶۲) And they ascribe to Allah what they (themselves) hate and their tongues relate the lie that they shall have the good; there is no avoiding it that for them is the fire and that they shall be sent before |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 21:36 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بيا ساقی تا به دست طلب گیرم از کف تو جام پی در پی بداده دل ای قرار دلم نوبهار دلم میرسی پس کی چو آن ابر نوبهارم، من به دل شور گریه دارم من، می توانم آیا نبارم من
نه تنها از من قرار دل میرباید اين شور شیدایی
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 16:16 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدانم چه شده است که این تلخی دست از سر ما بر نمیدارد، هر کجا میروم همراهم است و و حضورش را به رخم میکشد. امشب شب تولد پیامآور است. پیامآوری که ۲۳ سال از جاهلان زمان زخم خورد و ۱۴۰۰ سال از جاهلان قومش. کم کم داشت فراموشم میشد که هرسال چندین بار به بهانههای مختلف، یکبار بخاطر زاد روزش، یکبار بخاطر هجرتش از خاک و هزار و یکبار دیگر، چه زخمها که بر پیکر اندیشه و پیام آن عزیز که وارد نمیشود. ولی باز امروز بیاد آغاز رسالتش باز هم بیادم آوردند که خنجر اهل قومش چگونه آماده است تا از پشت بر تنش فرود آید. خدایا چه کنم از این تلخی که حتی این روز مبارک را هم به کامم تلخ میکند. (اصلا ربطی نداره ولی برید اینجا را هم بخوانید) یارت شوم، یارت شوم، هر چند آزارم کنی شاعر : فکر کنم ابراهیم صهبا
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:18 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
تلخِ تلخم و جز تلخی چیزی از من نمیتراود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 18:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سرتون را درد نیارم، ۲-۳ هفته است که عین بدبختها آویزون NS-2 شدهام که چی یک شبیهسازی ساده را آنجا انجام بدهم. متاسفانه مستندات خود NS-2 دو حالت دارند، یا خیلی سادهاند و یا برداشتهاند خط به خط شبیهساز را توضیح دادهاند. بالاخره دیشب فهمیدم که یک شیر پاک خوردهای که اون هم درد کشیدهاست، تجربیات خودش را اینجا گذاشته است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط علی
|
|
||