|
|
|
|
|
یعنی میشود؟ یعنی میشود که آدم دم تحویل سال این طور افسرده و دپ باشد؟
بیچاره مت، که با ذوق و شوق، از اول صبح داره سفره هفت سین درست میکند و غذای شب عید را آماده میکند و من هم عین برج زهر مار لم دادم روی مبل نمیدانم سالی که این طور شروع شود چطور به پایان میرسد دارم اراجیف محض مینویسم، همش هم تقصیر این بزغالست که حتی اینجا هم دست از سر ما بر نمیدارد و من باید در چنین شبی زانوی غم بغل کنم و نتوانم مایه شادی همسرم بشوم. خدایا تو همیشه تنها امید ضعیفان بودهای، مرا هم دریاب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نکته: از جمله خواص کانادا این است که حتی وقتی در گرمترین شهر این کشور زندگی میکنی باید با مفهوم برف کنار بیایی حتی اگر دم عید باشه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:45 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان و بزرگواران وبلاگ کتاب هایی که می خوانیم ، لطف کردند و من را در جمع خودشان پذیرفتهاند.
واقعا ممنون. به عنوان اولین مطلب، پستی در مورد کتاب « اقتصاد ایران و معمای توسعه نیافتگی » از دکتر مسعود نیلی نوشتهام که میتوانید آن را در اینجا بخوانید. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:36 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره شروع میکنم به نوشتن. مهلتی بایست تا خون شیر شد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:30 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
نذر کردم برای انتخابات |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 11:44 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
قلبم برای ایران می تپد. نگرانم و نمیدانم چند روز آینده آبستن چه حوادثی برای ایران عزیزم خواهد بود. دوریم از میهن توان همان یک رای ناچیز را هم از من گرفته و دیگر کاری بیش از دعوت شما به خواند این شعر بر نمیآید. همراه شو عزیز همراه شو عزیز (برزین آذر مهر) شعری که میخوانید دقیقا از اینجا کپی و پیست شدهاست(حتی رنگ متن هم عوض نشده
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:14 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب معلومه، وقتی میخواهی مهمانی مجردی بروی، باید خرج کنی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:32 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟ کیست در گوش که او مشنود آوازم؟ از دیوان شمس |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
منبع : نمیدانم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 9:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز است به هم برمزنش گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش شعر از حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:8 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ساعت ۳:۳۷ بامداد است
فکر کنم به خودم خیلی بدی می کنم وقتی که نمیخوابم و به جای کار کردن روی پروژهام دارم وبگردی میکنم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 3:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
همیشه ایران که بودم، مثل خیلیهای دیگه عصر روزهای تعطیل که میشد دلم میگرفت. میگفتند پرونده اعمال آدم را میگذارند جلو امام زمان، آدمها هم خجالت میکشیدند و دلشون میگرفت. بگذریم که چه مزخرفاتی از این قبیل را به خورد ما بدبختها میدادند(مت عصبانی شده میگوید نگو مزخرف |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پدر و مادر من هر دو معلم هستند و شاید به همین دلیل است که کار تدریس برای من معنا و مفهوم خاصی دارد و من همیشه با سختگیری خاص خودم، مراقب بودم که کجا درس میدهم و چه چیزی درس میدهم، یا به عبارت دیگر به خاطر پول چیزی را درس ندهم که دوست ندارم و یا باز به خاطر پول از درس دادن چیزی که درس دوست دارم محروم نشوم. سال پیشدانشگاهی و کنکور بودم که درس دادن را به معنای جدی آن شروع کردم و با وجود سرنوشتساز بودن آن سال من کاملا مجانی درس میدادم که بسیار لذت بخش بود برای من. کلاس المپیاد بود توی دبیرستانمان. این جور کلاسها در دوران دانشگاه هم ادامه داشتند و انصافا منبع درآمد خیلی خوبی برای من بودند. به تدریج به تدریس یک سری مباحث کامپیوتری هم روی آوردم که از لحاظ مالی به صرفهتر هم بودند. اما با این وجود به همان دلیلی که اول گفتم هیچوقت نمیگذاشتم که تدریس سهم زیادی در درآمدم داشته باشد، جز روزهای آخری که ایران بودم، هم خرجم زیاد شده بود
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی مرغ بر کوه بنشست و برخاست من آن مرغم و این جهان کوه من، |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 9:43 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ذهنم شدیدا درگیر آنچه بود که در پست اخلاق نوشته بودم که : پادشاه یکی را بر دار میکند و در ملا خلایق، جای بلند و عظیم، او میآویزند- اگر چه در خانه، پنهان از مردم، و از میخی پست نیز توان در آمیختن، الا میباید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و نفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود. آخر همه دارها از چوب نباشد; منصب و بلندی دنیا نیز داری عظیم بلند است ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:0 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته گذشته و این هفته و هفته آینده، دوره فوقالعاده پرکاری برای پت و مت بود و خواهد بود. در این میان انتخابات آمریکا هم داره شدیدا هیجان انگیز میشود. خیلی دوست داشتم در موردش چیزی بنویسم ولی کو وقت برای همین یک متن را از وبلاگ خانم جمیله کدیور انتخاب کردم. یا متن اصلی را بخوانید و یا ادامه مطلب را : ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چون به دریا می توانی راه یافت جمله قشنگی است ولی حیف که نمیدانم از کیست. ( محمد عزیز لطف کرد و گفت که این شعر از منطق الطیر عطار- حکایت طاووس است) فکر کنم، یکی از بزرگترین نقاط ضعف وبلاگستان فارسی این است که اگر یک متن و یا شعری را در جایی خواندی، خیلی سخت است که بدانی که از کجا آمدهاست و یا از کدامین اندیشه تراوش کرده است. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
عمر حقیقت به سر شد
هر دو دروغ و بیثمر شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
زارع از غم گشته بیتاب
جام ما پر ز خون جگر شد
از مساوات صرف نظر كن پرده دلكش بزن ای یار دلنشین
پر شرر شد، پر شرر شد شعر آشناست، نه؟ خوب این قسمت دوم یک شعر بسیار معروف است که فکر کنم همه ما آن را شنیدیم. باور نمی کنید؟ یعنی شعر مرغ سحر را نشنیدید؟ مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن!
برشکن و زیر و زبر کن
نغمه آزادی نوع بشر سرا
آشیانم داده بر باد
شام تاریك ما را سحر كن ابر چشمم، ژاله بار است
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
بیشتر كن ، بیشتر كن ، بیشتر كن
مختصر، مختصر كن، مختصر كن عمر حقیقت به سر شد
هر دو دروغ و بیثمر شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
زارع از غم گشته بیتاب
جام ما پر ز خون جگر شد
از مساوات صرف نظر كن پرده دلكش بزن ای یار دلنشین
پر شرر شد، پر شرر شد
شعر از: ملک الشعرای بهار منبع برای متن شعر :http://shalamshoorba.blogfa.com/post-73.aspx البته در از لحاظ نگارش، نظر من در مواردی با نظر نویسنده شلم شوربا متفاوت بود که من آن ها را عوض کردم. در چند مورد هم حافظه من کلمات دیگری را به یاد می آورد که آنها را هم عوض کردم. پس نوشت : بعد از ۲ سال، دست به ساز بردم و به کمک دوست نازنینم رسول، شروع به زدن و آموختن کردم. هر وقت که اولین قطعه را کامل زدم، ضبطش میکنم و اینجا میگذارم تا همه بفهمید که مت طفلکی چی میکشه از دست من خدا صبرش بده، همسر صبوریِ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:31 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
من حرفی برای گفتن ندارم، فقط خودتون ببینید :
و اگر واقعا فکر میکنید که فقط یک نمونه از این کپک توی دنیا وجود داره این یکی را هم ببنید
و خوب این اپیدمی خیلی فراگیر تر از آنی است که من فکرش را می کردم
منبع : وبلاگ فارسی کمانگیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 23:46 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی خوشحالم، پت و مت خیلی سختی کشیدند توی این مد اخیر و بالاخره نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد و امید آن می رود که گره از کار فرو بسته آن دو باز شود. نخیر تشریف بیارید همین جا. اتفاق خاصی نیفتاده است، بلکه این دو نفر یک ماهی است که دارند با تمام قدرت کار می کنند و بالاخره طلسم کار داره می شکند خیلی خوشحالم که جایی کار می کنم که هرگاه سرم را بر می گردانم همسرم را می بینم که مشغول تلاش و کوشش است و به داشتن همچین همکاری به خودم افتخار می کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره میان همه کارهایی که روی سرم خراب شده تونستم به ابتدای آخرین قسمت کتاب « مکتب در فرآیند تکامل » برسم. در آخرین صفحات این فصل کمی از کتاب نا امید شدم. نمی دانم مشکل ترجمه است یا مشکل نویسنده، ولی یک سری استدلال در آخر این فصل بود که کمی تو ذوق زن بودند بد جور اعتبار کتاب را زیر سوال می بردند. امیدوارم آخر هفته آینده به اندازه ای سرم خلوت بشود که بتوانم نسخه انگلیسی کتاب را از کتابخانه بگیرم و قسمتهایی از آن را با ترجمه مقایسه کنم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:17 توسط علی
|
|
||