|
|
|
|
|
داشتم قسمت زندگی افلاطون از کتاب تاریخ فلسفه ویل دورانت را می خواندم: من قالبا از دیدن مردمی که خود را به علت دست های فلجشان نیک می پندارند، خندیده ام.«نیچه» ضعفا از نظر منافع خود صفاتی را مذموم و صفات دیگر را ممدوح می شمارند. آنها می گویند تقلب و نادرستی بی شرمی است و مقصودشان ار تقلب و نادرستی این است که کسی بخواهد بیش از همسایگان خود مال و منال داشته باشد زیرا چون از عجز و ناتوانی خویش خبر دارند فقط به مساوات و برابری قناعت می ورزند «کالیکلس» برای خوب زندگی کردن باید به امیال و شهوات خود مجال داد تا به بالاترین حد خود برسند، وچون به حد اعلای خود رسیدند باید با هوش و درایت و دلیری تمام بر آن ها مسلط شد و تمام آن ها را اقناع کرد. ولی چون بیشتر مردم نمی توانند به این درجه برسند، ناچار چنین شخصی را توبیخ و سرزنش می کنند زیرا می خواهند ناتوانی خود را پنهان دارند و از این جهت خروج از عدالت را ناپسند می شمارند ... آن ها فقط از این جهت خصال نیکو و عدالت را می ستایند که خود ناتوان و درمانده اند «کالیکلس» هنگامی که این سطور را می خواندم، ابتدا احساس سرمای وحشتناکی کردم و سپس نفرتی همراه با ترس تمام وجودم را فرا گرفت. ترس از چه بود؟ نمی دانم! کمی که گذشت فهمیدم که آن نفرت و ترس ، نفرت و ترس از خودم بود. وقتی دقیق تر به لایه های درونی خودم نگاه کردم فهمیدم که تعریف اخلاق و عدالت و پارسایی در وجود من نیز ریشه در این کلمات این سطور دارد. شاید خلا ناشی از این چنین تعاریفی بود که چنین سرمایی را در درون من ایجاد کرد. وحشتناک است، وحشتناک است، فقط همین را می توانم بنویسم. پس نوشت : این جناب کالیکلس یکی از معاصرین سقراط بوده و مقاله «گورگیاس» پیرو بحث این آقا با سقراط نوشته شده است. در موردَش زیاد نگشتم ولی فکر نکنم شخص خاص و معروفی باشه فقط یک نماینده از تفکر مردم آتن در آن زمان است. برای اینکه بیشتر بخوانید به اینجا مراجعه کنید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:2 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
روزهای اولی بود که آمده بودیم ونکور. اون موقع از سال شهر بسیار بسیار زیباست ما هم مدام می رفتیم گوشه کنار شهر. اینجا هم پارکی به نام Kitzilano beach هست که پت و مت برای اولین بار و تا این لحظه برای آخرین بار یک فقره دزدی دیدیم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:15 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
۲۰۷ نفر آدم علاف تصمیم می گیرند که برای ۵ دقیقه کلی آدم را سر کار بگذارند، که صحنه های زیر خلق می شوند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:27 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سقراط به دنبال پاسخ دو سوال بود، آن اینکه فضیلت چیست؟ و بهترین حکومت کدام است؟ چگونه می توان جامعه را نجات داد؟ جواب هایی که سقراط به این مسائل داد هم موجب مرگ او شد و هم وی را زنده جاودان ساخت. اگر سقراط اعتقاد به خدایان متعدد را که کهنه و فرسوده شده بود از نو زنده می کرد و پیروان خود را از قید خرافات و اوهام رسته بودند به سوی معابد و جنگل های مقدس راهنمایی می کرد و به آن ها دستور می داد که از نو برای خدایان آبا و اجداد خود قربانی ببرند، پیرمردان و معمرین شهر او را محترم می داشتند. ولی او حس می کرد که این سیاست نوعی ناامیدی و خودکشی است و به منزله عقب نشینی و سیر قهقرایی است و توی گور رفتن است و نه حرکت به ماورای قبور. او برای خود دین خاصی داشت و معتقد به خدای یگانه بود و با فروتنی امیدواز بود که مرگ او را از میان نخواهد برد. ولی او می دانست که یک قانون اخلاقی ثابت نمی تواند بر پایه چنین الاهیات مبهمی بنا شود. اگر می شد که اصول اخلاقی به نحوی تاسیس شوند که مطلقا مستقل از عقاید دینی باشد و بی دین و متدین آن را یکسان بپذیرند و در برابر تزلزل علوم دینی و الهی پایدار و ثابت می ماندند، آن گاه این اصول در یک اجتماع می توانستند اشخاص سرکش و نافرمان را به اعضای مطیع و فرمانبردار اجتماع مبدل کنند. ... برگفته از کتاب تاریخ فلسفه از ویل دورانت
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:48 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح بخیر، منم باز هم ، اومدم که طلوع آفتاب را در کنار تو تماشا کنم
در اولین نگاه عاشقش شدم، اون هم فهمید و برام ناز و کرشمه کرد. ولی من عقب ننشستم، هی رفتم و هی رفتم . چه لحظاتی که تنهاییش را با من قسمت کرد در تابستان گرم و یا زمستان سرد و خشنش همه را با من قسمت کرد. من از آرزوهام براش می گفتم و اون بهتر از هر کس دیگری اون ها را می شنید. اون هم از سکوتش برام می گفت. با کمکش یاد گرفتم که نمی شود متفاوت از نمی توانم است. می دونم اون هم من را دوست داشت چون چند بار که می تونست، جونم را نگرفت ولی نمی دانم چرا دفعه آخر که می خواستم ازش خداحافظی کنم، بی محلی کرد. تحویلم نگرفت شاید اون فهمیده بود که باید به دل تنگی خو بکنه، یعنی اون هم نیمه شبها خواب من را می بینه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابوسعيد را گفتند : كسى را مى شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى رود. شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند. گفتند : فلان كس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد. گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود. گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست. مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد. منبع : وبلاگ مهتاب شب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:37 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دقیقا یک ماه شده که پت و مت از ایران برگشتند. بر طبق عهدی که با خودم کرده بودم، قرار بود که هر ماه به اندازه ای کار کنم که بتوانم یک مقاله ژورنال بدهم. خوب فکر کنم به اندازه ۱۰ روز از برنامه ام عقب هستم. الگوریتم جدیدم خوب جواب می دهد ولی باید بیشتر تستش کنم. تازه متن مقاله را هم باید بنویسم که بیشتر به رمان نویسی شبیه است که برای من با این زبان انگلیسی خوبم یک کاری در حد و اندازه کوه کندن و کوه جابه جا کردن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز ترجیح می دهم که خودم در مورد این کتاب چیزی ننویسم. ولی چون فکر می کنم این کتاب و ترجمش نیاز به بحث بیشتر داره دو پست دیگر از نویسنده وبلاگ ملکوت را اینجا می گزارم
در ضمن توصیه می کنم که کامنت های زیر هر پست را هم بخوانید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:56 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
داستان گربه و آیین مذهبی را بخوانید و سعی کنید به مطلب زیر مرتبطش کنید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 23:21 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
توی این پست زیادی مقدمه چینی کردم چون آن ها جزئی از خاطرات بسیار شیرینم بودند. اگر حوصله ندارید بروید ۳ پارگراف آخر را بخوانید دستان بسیار جالبی نقل کرده ام نمی دانم درباره علوم شناختی و عصب شناسی چیزی شنیدید یا نه؟ دوران دبیرستان که بودم با این دو موضوع به صورت همزمان آشنا شدم. حرف هایی که توی این دو شاخه زده می شود خیلی جالبه و اسرار آمیزند. همان موقع بود که با کمک تعداد از فارغ التحصیل های مدرسه مان یک آزمایشگاه کوچک در این زمینه راه انداختیم که آنجا آزمایشهای بسیار قشنگی انجام دادیم که در من درک بسیار متفاوتی از رفتار های آدمی ایجاد کرد. البته باید بگم که ما بیشتر آزمایش هامون را روی موش ها انجام می دادیم. در موش توانایی های رفتاری بسیار ساده تر از انسانها است و این سادگی گشای شناخت بهتر رفتارهای آنها است. سال اول دانشگاه هم تا حد زیادی درگیر همین مسائل بودم و با دوستانم در دانشکده علوم پزشکی اصفهان کارهایی در این زمینه می کردیم ولی کم کم به سمت کارهای دیگری رفتم. حالا این همه روضه خواندم برای چی؟ قضیه از این قرار بود که من همیشه به این فکر می کردم که رفتارهای اجتماعی مثل آداب و روسوم ، آیین ها و ... را چه طور می شود با علوم شناختی و عصب شناسی مورد مطالعه قرار داد. موشها ساده تر از اون بودند که رفتارهای اجتماعی قابل اهمیتی از خودشان نشان بدهند، برای همین من کم کم به سمت مسائل تئوری تر و ریاضی تر قضیه بیش رفتم و نتیجه اش هم یک فقره فوق لیسانس هوش مصنوعی شده که حالا گذاشتیم دم کوزه . ولی یک مدت پیش مقاله ای خواندم در مورد یک مورد آزمایشی بین تعدادی میمون، هر چند که نتوانستم لینک اصلی آن را پیدا کنم ولی چون مطلب جالبی بود در ادامه بدون ذکر منبع به اون اشاره خواهم کرد. و اما داستانی که این همه در موردش نوشتم . در یک آزمایش تعدادی میمون را در قفسی قرار دادند. برای تغذیه این میمون ها از دو دریچه به آنها غذا داده می شد که به آنها دریچه ۱ و دریچه ۲ خواهیم گفت. دریچه ۱ بر روی سکویی بود که فقط یک میمون می توانست روی آن بایستد و غذایی بسیار خوشمزه در آنجا قرار داده می شد ولی از دریچه ۲ غذایی نچندان مطلوب میمون ها ارائه می شد. به راحتی می شود نتیجه را قبل از انجام آزمایش حدس زد، همه میمون ها فقط از دریچه ۱ غذا بر می دارند. طراحان آزمایش چند وقتی به میمون ها فرصت دادند که کاملا به این شرایط خو بگیرند و بعد وارد فاز بعدی آزمایش شدند. در این فاز هر بار که میمونی به از دریچه ۱ غذا بر می داشت، یک شوک الکتریکی خفیف به بقیه میمون ها از طریق کف قفس داده می شد و تنها میمونی که برای برداشتن غذا روی سکو رفته بود، چیزیش نمی شد. به سرعت میمون ها متوجه مقصر شدند و هر با که میمونی می رفت که از دریچه ۱ غذا بردارد بقیه میمون ها او را کتک زده و تنبیه می کردند. به تدریج میمون ها ۲ دیگر یاد گرفتند اول آنکه هر کسی به سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزنند و دوم اینکه غذای دریچه ۱ ارزش کتک خوردن را ندارد پس به غذای دریچه ۲ رضایت می دادند. حالا زمانی است که وارد فاز سوم آزمایش می شویم. دیگر از شوک الکتریکی استفاده نمی کردند ولی چون همه از کتک خوردن می ترسیدند و کسی سراغ دریچه ۱ نمی رفت، هیچکس متوجه نشد. در این میان یکی از میمون های قدیمی را از قفس بیرون برده و یک میمون جدید را وارد قفس کردند. میمون جدید خوشحال و خرم می رود سراغ دریچه ۱ که از غذای خوشمزه آنجا بخورد که کتک مفصلی از سایر هم نوعان نوش جان می کند و او هم پس از مدتی دیگر قید دریچه یک را می زند و یاد می گیرد که باید هر کسی را که سراغ دریچه ۱ می رود را کتک بزند. طراحان آزمایش هر چند مدت این روند جا به جا کردن را تکرار می کردند تا زمانی که همه میمون های قدیمی جای خودشون را به میمون های جدید می دادند، که هیچگاه شوک الکتریکی را تجربه نکرده بودند. نتیجه آزمایش بسیار جالب بود و نشان دهنده شکل گیری نوعی فرهنگ و رفتار اجتماعی در میان میمون ها بود به نحوی که در میان میمون های این قفس غذا خوردن از دریچه ۲ به نوعی تابو تبدیل شده بود بدون آنکه هیچ کدام از آنها تجربه شوک الکتریکی را داشته باشند. حالا بیاییم منصفانه در مورد رفتارها و اعمال خودمان قضاوت کنیم. چند درصد آنها را می توانیم در قالب این داستان تعریف کنیم؟ خود من موارد زیادی را سراغ دارم که به دلیل نزدیک شدن به خطوط قرمز این وبلاگ نمی توانم در مورد آن ها بنویسم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 5:8 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت و آن نفسی که بی خودی یار به کار آیدت
آن نفسی که با خودی حوصله ات چو ذره ای
و آن نفسی که بی خودی دی چو بهار آیدت
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 20:33 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یادم زمانی که بچه تر بودم و هیچی نمی فهمیدم، از جمله عظمت این شعر زیبا را به اون می گفتم آهنگ "قو مردنی" ولی کم کم خیلی چیزها شروع کردند به معنی پیدا کردند .... شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد متن ترانه را از اینجا برداشتم آواز از آلبوم قایقران مهرپویا ترانه : نمی دانم؟! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 19:18 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱ ساعت بیشتر داشتم ادامه مطلب علم معاش ۲ را می نوشتم و هنگامی می خواستم آن را upload کنم همه آن بر باد رفت به خاطر این که بلاگفا محترم session این جانب را باطل کرده بود. بعد از عمری کار کردن با کامپیوتر و سر و کله زدن با آن باید فراموش کنم که چند دقیقه یکبار کارم را ذخیره کنم متن بیشتر در حول حوش آیه امانت (احزاب ۷۲) دور می زد که خوب از دست رفت شاید باید خودم هم کمی بیشتر اندیشه کنم ....... آسمان بار امانت نتوانست کشید |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:54 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم یک نمونه از آدم های پست علم معاش.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 23:23 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
من در برابر عظمت و زیبایی این سرفراز ترین قله البرز مرکزی سر تعظیم فرود می آورم. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:59 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته بودم، در این ایامی که ایران بودم کلی کتاب خریدم، یکی از این کتاب ها "کتاب مکتب در فرآیند تکامل،" نوشته سید حسن مدرس طباطبایی بود. ( رادیو زمانه و ملکوت مطالبی در موردش دارند) البته اصل این کتاب به زبان انگلیسی است که به فارسی ترجمه شده. با دوستم محمد، که اون هم، هم زمان من به ایران آمده بود ، رفتیم حول و حوش خیابان انقلاب تهران تا تعدادی کتاب بخریم; و این کتاب را به توصیه محمد خریدم. نکته جالب اینجا بود که هیچ کدام از کتاب فروشی ها این کتاب را در قفسه هاشون نگذاشته بودند و وقتی سراغ کتاب را می گرفتی نگاه عجیبی بهت می کردند و می رفتند تا از داخل انبارشون کتاب را بیاورند. این برخورد عجیب سوالی در ذهن من ایجاد کرد که تا موقع خواندن کتاب حل نشده باقی مانده بود. این کتاب از اون دسته کتاب هایی بود که با توجه به شرایط فعلی ایران خیلی بعید بود که مجوز چاپ بگیره و به پاش را به کتاب فروشی ها بزاره و به قول رادیو زمانه : انتشار ترجمهی فارسی کتابِ «مکتب در فرایند تکامل» نوشتهی حسین مدرسی طباطبایی با مجوز وزارت ارشاد دولتی که دریافتی آخرالزمانی از امام دوازدهم شیعیان دارد، بیشتر به طنز میماند. بیهوده نیست که دیری از انتشار آن نگذشته، مجادلات فراوانی را در حوزهی علمیه برانگیخت و نهادها و رسانههای نزدیک به حکومت مذهبی در ایران واکنشی قابل پیشبینی به آن نشان دادند. روزنامه جمهوری اسلامی در شماره روز یکشنبه یازدهم آذرماه نویسندهی کتاب را «روحانی فاسد»ی خواند که با «فریبکاری شیادانه» در نوشتهی خود کوشیده است «اصل وجود امام زمان علیه السلام را مبهم بنمایاند». اصولا کتاب سعی نکرده زیاد در مورد درست و یا غلط بودن اعتقادات شیعه صحبت کنه بلکه بیشتر به دنبال یک روایت تاریخی از قضیه است. من خودم فعلا حدود ۷۰٪ از متن کتاب را خوانده ام و مشتاقانه در حال خواندن بقیه کتاب هستم. ولی امروز در وبلاگ بسیار زیبا و خواندنی ملکوت با ۳ پست انتقادی در مورد ترجمه این کتاب مواجه شدم ،که به نظر من خواندن این پست ها برای خواننده متن ترجمه شده این کتاب بسیار لازم و ضروری است. خودم خیلی با لحن ملکوت موافق نیستم و نظر کلی(بعد از خواندن این ۳ پست) من در مورد این کتاب این است که متاسفانه در طی این ترجمه کتاب اصالت خودش را از دست داده و اون متن آکادمیک سابق نیست ولی هنوز کتاب، کتاب با ارزشی است که باید، خواندن آن را به بسیاری از افراد توصیه کرد. اگر جایی از کتاب ممیزی شده، فقط بدلیل این بوده که کتاب قابل چاپ بشود، قبول دارید که، متاسفانه ما در دوران شکوفایی چاپ کتاب به سر نمی بریم و با توجه به شرایط فعلی، سطح انتظارات کمی باید کم شود و اگر اتقادی به مترجم کتاب می شود باید در این مورد باشد که چرا صریح تر عدم وفاداری خودش را به متن انگلیسی کتاب بیان نکرده است. این هم ۳ پست از ملکوت که در بالا اشاره کردم ويرانیهای يک ترجمهی مميزی شده
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:44 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هی خدا، هی خدا
من چقدر بدبختم یک ماهی می شه که خواننده های اینجا به صورت ناگهانی 2 برابر شده، خوب چند تا دوست خوب و خواننده حسابی پیدا کردم(بعضی ها فقط یک زدند که کلی افتخار برای من تازه کار) ولی آمار نشون می داد که طرف تلخ قضیه جدی تره. آخه چقدر آدم الاف پیدا می شه که برای پیدا کردن کلمه ک*ن بیاد مثلا 50 تا صفحه جستجو گوگل را بیاد جلو؟!!؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 10:5 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این عکس را تقدیم می کنم به عزیزترینم، مادر نازنینی که دیروز جشن تولدش بود. و من برای اولین بار در سالهای گذشته در کنارش نبودم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:0 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید که به انتهای عالم نگاه می کردم ، شاید در انتظار دیداری بودم و هزاران شاید دیگر. فقط به یاد دارم که برای لحظه ای من هم از این عالم رفتم ، نمی دانم که کجا رفتم و چه دیدم، فقط هنگامی که باز گشتم، قطره اشکی در گوشه چشمم بود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 23:50 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرو برخورد خصمانه پت، با اینجانب و متهم شدن من به شکموگی (شکمو بودن)، اینجانب اقدام به خودسانسوری کرده و پست "بربری" را حذف کردم. باشد که همین 2 تا خواننده از دست نروند تا وقت هست بروید از google cach بینید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:24 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه بسیارند علوم و حرفه هایی که نزد ما آدمیان به ناحق ارج و قربی یافته اند و تحصیل آنها به منزله فتح قله های سعادت و خوشبختی محسوب می گردد و بدین ترتیب پدران و مادران رویای شیرین تحصیل این علوم را برای فرزندان خود می بینند و همواره سعی در این دارند که روزی این رویا به واقعیت تبدیل شود. و بدین سبب در کشور ما روزی که دانش آموز بخت برگشته قصد انتخاب رشته را دارد، راهی جز انتخاب این گونه رشته ها ندارد، شاید که به سر منزل مقصود دست یابد. من گیج و ویچ هم خود روزی طعمه این چنین افکاری شدم، و امروز مدتهاست که در خیال خودم این گونه علوم را مورد طعن و لعن قرار می دهم و به روزگار و زمانه خود ناسزا می گویم که چرا سرنوشت مرا این چنین رقم زد. تا این که امروز با این شعر از مولانا در مثنوی روبه رو شدم که می گوید خرده کاری های علم هندسه، این همه علم بنای آخور است، بهر استیقای حیوان چند روز، بله داستان طولانی تر از اونیه که من فکر می کردم، سالهای سال است که آدمی بر روی زمین آمده، برای انجام کاری بزرگ، کاری بزرگ که آسمان نتوانست تاب بار آن را بیاورد. ولی آدمی در عوض آن کار صدها کار دیگر انجام داده است. ادامه دارد .... پس نوشت : در مورد این نوشته فرض کنید قطعه ای از کتاب فیه ما فیه را داده باشند دست یک کودک دبستانی تا از روی آن انشا بنویسد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:50 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
سرآغاز گفتار نام خداست ستايش بود ويژه كردگار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 10:35 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
عطر طراوت بود باران شعر از سیاوش کسرائی دفتر آرش کمانگیر |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 8:26 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
به پست نوایی نوایی یک ویدئو از شکیلا اضافه کردم، خودم که لذت بردم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:13 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی به نام امیر امروز این عکس را برایم فرستاد، زیر عکس هر آنچه را که در آن email بود را کپی می کنم
در جایزه بزرگ طراحی و نقاشی HoKoMo که توی ژاپن برگزار میشود يک نقاشي متاثر کننده به چشم مي خورد !
توضیحات : این نقاشی توسط پسرکی مکزیکی / آمریکایی کشیده شده که از بدو تولد از مادرش ایدز گرفته است .
این نقاشی برنده 16 جایزه بین المللی شده و از آن به عنوان نماد در NGO های مبارزه با ایدزاستفاده می شود .
پس نوشت : این هم لینک اصلی این عکس که با کیفیت اصلی می شود آن را دید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 12:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
در روزگاران قدیم پادشاهی بود و آن پادشاه را پسری به غایت کودن. پادشاه از میان دانشمندان و نخبگان زمانه تنی چند را به تربیت این پسر نهاد شاید تغییری حاصل گردد.پسر رفت پس از سالی باز گشت و نزد پدر رفت. پادشاه از او پرسید خوب پسر چه آموختی در این یک سال؟ پسر: پادشاه به سلامت بادا. در این یک سال من علم نجوم آموختم. پادشاه به نیت آزمون، انگشتر که بر انگشت داشت را در مشت نهاد و گفت: این چیست که در مشت من است؟ پسر پس از کمی نگاه کردن در احوال آسمان گفت : چیزیست که گردست و زدست و چون از آن بنگری جهان را ببینی. پدر کخ از درست بودن مشخصات به شگفتی افتاده بود گفت : خوب آن چیست؟ پسر گفت: باید که الک (غربال) باشد. پادشاه با خشم فریاد زد: آخر این چه علمیست که آموختی؟ آنچنان دقیق نشانه ها را گفتی که همه تعجب کردند، ولی هنوز نمی فهمی که غربال در دست جا نمی شود؟!؟! تا اینجای داستان از فیه ما فیه مولوی بود. در ادامه مولوی به علمای زمان خودش حمله می بره و می گه که: اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیز های دیگر را که به ایشان تعلق ندارد، به غایت دانسته اند و بر آن احاطت کلی دارند. همه چیز را به حل و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست و این حلال است یا حرام است ولی خود را نمی دانند که حلالند و یا حرام. جایزند و یا نا جایز مولوی بازهم این بار در مثنوی دوباره زبان به شکایت می گشاید و می گوید صد هزاران فصل داند از علوم داند او خاصیت هر جوهری که همی دانم یجوز و لایجوز خود ندانی که یجوزی یا عجوز! قیمت هر کاله دانی که چیست من(پت) واقعا در حیرت ام از این زمانه و تاریخ که ظاهرا هیچگاه تصمیم نداره دست از این بازی تکراری برداره. بابا بی خیال ما آدمان اگر اهل عبرت گرفتن بودیم که ...... پس نوشت : یجوز یعنی چه؟ لا یجوز یعنی چه؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:6 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش از آن که در جهان جام می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود. ما به بغداد ازل کوس انا الحق می زدیم پیش از آن که کاین گیر و دار و قصه منصور بود |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:31 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک آیه ای در انجیل هست، که من خیلی دوستش دارم، و فکر می کنم اگر همه انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می دهد، و تصور نمی کنم به تحریف یک کتاب آسمانی می پردازند، اینقدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله ای بسازند.
می گوید: "ای انسان ها، از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند، از راه هایی بروید که روندگان آن کمند." چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کرده اند، یا راه هایی را بر گزیده اند که هنوز انسان ها، و توده ی عوام که همیشه دنباله رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می کنند و تصمیم می گیرند، از آن راه ها نمی روند. " از راه هایی بروید که روندگان آن کمند، از راه هایی مروید که روندگان آن بسیارند." روحانیون قشری قستنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچوقت از خیابان های اصلی و شلوغ عبور نمی کردند، بلکه از کوچه پس کوچه های خلوت می گذشتند. این نشان می دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه هایی که شایستگی فهم آن را ندارند به چه صورت مضحکی تجلی می کند و مسخ می شود. و علی، این روح پر شگفتی که همه ابعاد گوناگون، و حتی نا همانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد . افسوس که چقدر زیبایی ها و عظمت ها در دست ملت هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پایمال می شوند منبع : قسمت ابتدایی از کتاب "علی اسطوره ای در تاریخ" نوشته دکتر علی شریعتی، تحت عنوان پیشنیاز |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:56 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دارم به این ویدئو گوش می کنم، احساس می کنم حرفش با منه. خیلی وقته از خودم غافل شدم و این هم را به راحتی می توان از کیفیت پست هایی که اینجا می گذارم فهمید برای من دعا کنید
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دلهای ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو شکرانه دادی عشق را از تحفهها و مالها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر
پس نوشت۱ : یک برداشت آزاد هم از این پست اینه که پست های خوبی مثل پروانه خانم در پرواز با پروانه بنوسم که واقعا به آدم بال و پر پرواز می دهد پس نوشت۲ :منبع شعر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:3 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم روایت کار کردن ماست، زیاد فرقی نمی کنه که کجا باشی
تذکر : اگر در ایران زندگی می کنید در هنگام تماشای این ویدئو کلمه نامنوس Friday را به ۴شنبه و کلمه نا مانوس Monday را به شنبه ترجمه کنید |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنوز نمی دونم دقیقا این Thechnorati چیه ولی خوب این لینک من است در آنجا
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:51 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
غم تمام وجودم را گرفته برای منی که ایران را با تمام وجودم دوست دارم، بعضی از خبرها وجودم را می سوزانند از جمله قضیه رد صلاحیت های مجلس هشتم، که دل هر دوست دار وطن را به درد میاره چشمش را پر آب می کنه ، نمی توانم چیز بیشتری بنویسم خودتون می دونید از چی حرف می زنم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 16:27 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
لوگو جدید گوگل را که دیدم تصمیم گرفتم ببینم این یارو کیه و یک چیزی در مورد مارتین لوتر کینگ بنویسم ،
با چند دقیقه جستجو در سایت یک پزشک پست کامل و جون داری دیدم و چون کپی کردن کاره خوبی نیست فقط لینک را می گذارم (البته عکس بالا را از ۱پزشک کش رفتم ، آقای دکتر حلال کنید
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 9:30 توسط علی
|
|
||