تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
پت و مت کلا قاطی کرده اند. حدود یک هفته است که هر دو سرماخوردگی شدیدی را تحمل می کنند.

      داره زمان بازگشت نزدیک می شه، هر چند که می دانند که این بازگشت رفیقی دارد به نام فراق مجدد. و شاید همراهی این دو دوست باشه که این چنین ذهن ما دو نفر را مشغول کرده و تنمان را فرسوده.

    امروز پت تصمیم گرفت که از رخت خواب خودش را بکنه و بیاید بیرون. لباس هایی را که مدتها با حسرت نگاهشون کرده بود را پوشید و رفت بیرون توی هوای ۱۲- درجه (فکر کنم گرم ترین هوا را در کانادا داریم) در حالی که باد شدیدی دانه های برف را به صورتش می زد. نیم ساعتی توی برف قدم زد و خسته به خانه برگشت. کجاست اونی که یک بار ۸ ساعت بدون توقف توی هوای ۳۰- راه رفت و خم به ابرو نیاورد

    پت همیشه کله شق بوده، اگر قدم زدن امروز یک هفته نیندازدش توی تخت، هر روز این کار را می کنه، آخه برنامه هایی توی سرشه

پس از ۳-۴ روز رخوت این وبلاگ و بقیه وبلاگهایی که خواندنشون را دوست دارم، همه آپ دیت شده اند. البته بگم همه جز خودم پست های زیبا و با ارزشی قرار داده اند.معلوم می شود که رخوت من از بیماری و ذهن درگیر بوده ولی سکوت دیگران، نشان از تلاش آن ها برای بهتر شدن بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 12:52  توسط علی  | 

 

نوایی نوایی نوایی نوایی


همه باوفایند تو گل بی وفایی

غمت در نهانخانه دل نشیند
بنازی که لیلی به محمل نشین

به دنبال محمل سبکتر قدم زن
مبادا غباری به محمل نشیند

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
زبامی که برخاست مشکل نشیند

بنازم به بزم محبت که آنجا
گدایی به شاهی مقابل نشیند

به پایت خلد خار آسان بر آرم
چه سازم به خاری که بر دل نشیند

به دنبال محمل چنان زار گریم
که از گریه ام ناقه در گل نشیند

خوشا کاروانی که شب را طی کرد
دم صبح اول به منزل نشیند

نوایی نوایی نوایی نوایی آی نوایی نوایی
همه باوفایند تو گل بی وفایی

الهی برافتد نشان جدایی
جوانی بگذرد تو قدرش ندانی


شعر از : طیب اصفهانی
 
پس نوشت : و بشنوید آن را با نوای شکیلا  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 11:0  توسط علی  | 

خوب نمی دانم چکار کنم، با نوشتن این پست کلی دردسر برای خودم ایجاد خواهم کرد. برای همین، قبل از اینکه مشکلات جدی بشوند اعلام می کنم : آبجی عزیز شما هم نابغه هستید، شما هم محبوب برادر هستید ولی تو که من را می شناسی اگر بخواهم در مورد تو بنویسم و خدای نکرده عکسی چیز بگذارم، می گردم و خنده دار ترین عکسی که از تو دارم را می گذارم . پس همون بهتر که فعلا به برادر مشغولم

نمی دانم پست یک نابغه بزرگ را خوانده اید یا نه. ولی به هر حال حضرت برادر از راه دور دل ما را شاد کرده اند .ظاهرا قضیه از این قراره که ایشون و دوست محترمشوم جناب یاوری به دلیل اینکه سال کنکور از کم کارترین سال های دبیرستان است، مشغول یک سری کار تحقیقاتی شده اند و حاصل آن کارها مقام دوم جشنواره خوارزمی امسال شد. خوب من خیلی اساسی به جناب برادر گرامی تبریک می گویم.  ولی به هر حال تعدادی عکس از ایشون که تا به حال منتشر نشده اند، را از آرشیو خوصوصی خودم رو می کنم، تا ....

قبل دیدن عکس ها بازم می گویم این برادر را من خیلی دوست دارم و حالا که نیست خیلی دلتنگشم و  نیازش را احساس می کنم. امیدوارم که موفق باشه

یک عدد داداشی و نصفه آبجی (بازار شیراز، نوروز ۸۶)

یک فقره داداشی در حال انجام حرکات ژانگولر

داداشی در یاسوج

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 12:56  توسط علی  | 

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 21:11  توسط علی  | 

اینجا خانه پت و مت است. جایی که برای اولین در یک غروب ابری و غمناک به اون پا گذاشتند. تنها و غمگین، پا به جایی گذاشتند نه کسی را می شناختند و نه جایی را بلد بودند. ظاهر بیرون ساختمان هم بر غمشون افزود و هم بر دلهرشون. در حالی که خسته و کوفته از یک سفر طولانی آمده بودند متوجه می شوند که مسئول ساختمان فراموش کرده کلید را به نگهبان بسپاره.

 

 

 

 

این ها که نوشتم همه خاطرات اولین روز زندگی مشترک پت و مت بود. ولی اون ۲ تا تصمیم گرفته بودند که باهم خوشبخت بشوند. پس شروع کردند. ۱ -۲ -۳ .... تعداد روزهای خوش زندگی مشترکشون شروع کرد به بالا رفتن. شروع کردند به پیدا کردن دوست های خوب و خداییش بخت هم باهاشون یار بود. مت شروع کرد به بهتر شناختن پت و بر عکس.  و این باعث شد که اون ساختمان زشت و اون هوای گرفته ی اون غروب اول جای خودش را به ساختمانی بدهد که کلی خاطره شیرین توش هست و ...

گوش شیطون کرد، چشماش هم کور، هر دو هنوز دارند تلاش می کنند که تعداد روزهای شیرین و دوستان خوب را زیاد کنند. 

حالا چرا این همه نوشتم؟ چون دیروز اولتیماتومی که به مت داده بودم تا حقایق را در وبلاگش افشا کند تموم شده و اگر اون برف سنگین نیومده بود و به اون صورت علاف نشده بودیم من حتما افشاگری کرده بودم. پس پت جدی بگیر حرفم را!! می نویسم چه سوتی هایی دادی ها

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 15:40  توسط علی  | 

امروز هم 2 تا وبلاگ خوب را به پیوندهای این وبلاگ فکستنی اضافه کردم، اگر حوصله دارید حتما سر بزنید.
اولی به نام یک لیوان چای داغ هست که آقای حامد قدوسی در اون مطالبی عموما مرتبط با اقتصاد و مدیریت را می نویسند. و وبلاگ دوم هم در آمریکا نام داره که من بدون اینکه توضیحی بدهم شما را شدیدا به مطالعه اون دعوت می کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 6:58  توسط علی  | 

اتفاق های دیروز باعث شده که حسابی عصبانی بشوم. شاید آن اتفاق ها خیلی مهم نباشند، چیزی که برای من مهمِ ، این تفاوت بین معیارهای آدم هاست. برای همه ی ما پیش اومده که کسی را مدتها می شناختید و احساس دوستی و نزدیکی می کردید. ولی ناگهان موقعیتی بیش می آید که می بینید واااااااای چرای چیزی که برای من این همه مهم است و همیشه برای بدست آودنش این همه تلاش کرده ام برای او هیچ اهمیتی ندارد یا حتی بدتر برای موضع گیری شخص مقابل مخالف شماست. خیلی زمان پیش کتاب سای تتئوس را می خواند با کلی بحث و جدل در میان دوستان به این نتیجه رسیدم که حقیقت مطلق است. هنوز هم وقتی بخواهم با منطق حرف بزنم می بینم حق با سقراط است حقیقت و راستی نسبی نیستند و مطلقند. ولی مشاهدات من  چیز دیگری را می گوید. مخصوصا از زمانی که به اینجا آمده ام می بینم در غوغا و هیاهو دنیای امروز شرط رستگاری همانا بی همه چیز بودن و بی غیرت بودن، است هر چند که زمانی هم که مطلق بودن حقیقت را بپذیری، همواره در خطر سقوط در باتلاق تعصب و خشک مغزی هستیم. مرحوم شریعتی جایی فکر کنم در وصیت به دخترش بوده که ۲ تا جمله نقل می کنه یکی از عطار که می گوید: عارفان در کوه زندگی می کنند و دیگری از کتاب مقدس که در آنجا گفته می شود: مردان خدا در راه های کم گذر و خلوت، راه می روند. در دنیای امروز ما فکر می کنم هر دو تعبیر ظاهری و باطنی این سخنان راه گشا باشند ولی گاو نر خواهد و مرد کهن. کاش من هم می توانستم فرار کنم.

در میان نوشتن سطر های بالا داستانی در خصوص نسبی بودن خوب و بد به ذهنم رسید که در پست بعدی می نویسمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:19  توسط علی  | 

می شه کمی باهاش خندید

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 11:52  توسط علی  | 

دلم می خواهد این عکس را به دوست جدیدی که پیدا کرده ام هدیه بدهم.

پروانه

۳ سال پیش بود که این عکس را گرفتم، خیلی دلم برای اون فرصت هایی که زود از دستشون دادم تنگ شده. زمانی بود که در هر هفته، ۱-۲ روز را به درون طبیعت رفتن اختصاص می دادم. هیچ وقت فکر نمی کردم که اون فرصت های خیلی نزدیک به این زودی این قدر دور بشوند.

حدود ۳ هفته دیگر برای یک ماه می روم ایران. ۲-۳ جا هست که حتما خواهم رفت یکی حتما از مسیر  کلکچال و از روی خط الراس می خواهم بروم توچال. نمی دانم با وضعیت جسمانی فعلی ام می توانم بروم یا نه؟ اما آرزو بر جوانان عیب نیست

پس نوشت : عاقبت این سفر را در پست شرمنده که نشد بخوانید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 18:6  توسط علی  | 

اخطار! این پست شدیدا بی مزه است، مواظب باشید توی ذوقتون نخوره

امروز یکی از همسایه ها خانه ما آمد و چیزی را به امانت گرفت. هر چند بدون ربط بود ولی یاد یک خاطره رمانتیک افتادم

خاطره ای که می خواهم بگویم مربوط به، حدود یک هفته قبل از این بود که از مت خواستگاری کنم. آن موقع هر چند که تصمیم گرفته بودم که به این عمل دست بزنم ولی هیچکس حتی خود مت هم از این قضیه خبر نداشت که هیچ، حدس هم نمی توانست بزند. روابط من و مت هم مثل دو تا همکلاسی بود که گاه و بیگاه داخل دانشکده هم را می دیدیم و شاید سلام و علیکی می کردیم.

اون روزها من حسابی فیلم باز بودم و خوب تعدادی از دوستان هم که می دانستند، گاه و بیگاه از من فیلم می گرفتند. مت هم آن روز که من را دید گفت: فیلم جدید چیزی داری؟ من هم به دلیل نزدیکی با زمان اسکار، نشسته بودم کلی از فیلم های نامزدهای اسکار را دانلود کرده بودم. پس با افتخار گفتم بله و شروع به رایت کردن فیلم ها روی DVD کردم. کلی طول کشید. وقتی کار تمام شد من عاشق اصلا حواسم نبود گفتم " به بخشید معطل شدید ، دستون درد نکنه، سرگرمی من فیلم دیدنه اگر باز هم فیلم داشتید به من بدهید"؟!؟!

فکر کنم آن روز اولین سوتی خودم را دادم به طوری که مت تا چند ساعتی چپ چپ من را نگاه می کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:42  توسط علی  | 

دوست دارم که یاد بگیرم چطور می شود پادکست در وبلاگم بزارم ولی فعلا به قانع باشید

ای یوسف خوشنام من

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 14:44  توسط علی  | 

تا آنجای داستان را گفته بودم که جوان داستان ما پس از آنکه شکارچی تمام عیار دایناسور شد، سفری را آغاز کرد تا اولین شکار خود را انجام بدهد. و حالا ادامه داستان :

    پس گرفتن ویزا و مجوز شکار در کشور گالیگولا، به آنجا رفت و مدت ها در جنگل های گولیگولا بدنبال دایناسور گشت ولی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:44  توسط علی  |