تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

      اگر بخواهیم دقیق نگاه کنیم با کمی چاشنی بدبینی به قضیه نگاه کنیم می بینیم که اکثر آدم های موفق قرن اخیر به نحوی با این داستان  در ارتباط هستند . و اما داستان :

 

       روزی جوانی بسیار باهوش و قدرتمند، در حال قدم زدن در کنار نهر آبی بود که متوجه کتابی شد که در آب شناور بود. کنجکاو شد و با کلی دردسر توانست کتاب را از آب بگیرد. اسم کتاب "اصول حرفه ای شکار دایناسور" یا “The Fundamentals of Professional Dinosaur Hunting” بود

 

       کنجکاوی جوان شدت گرفت .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:10  توسط علی  | 

احتمالا سر فرصت در مورد این تکه فیلم کمی خواهم نوشت. اما فعلا ببینید.

 این ویدئو را از یک وبلاگ فارسی زبان کش رفتم. ولی با عرض پوزش از نویسنده، لینک ندادم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 13:17  توسط علی  | 

چند وقتی که نتونستم درست و حسابی بخونم و فکر کنم ، آخه مجبور بودم بیشتر به قسمت معاش زندگی فکر کنم. خوب راه نون خوردن پت و مت هم از زیره دست ۲ تا استاد محترم می گذرد. قرارداد تحقیقاتی اینجانب، آقای پت، هم آخر دسامبر تموم می شود و من هم مجبورم با کلی تلاش کنم و ۲-۳ تا مقاله از خودم در کنم که این جناب استاد نازنین ما در امر تمدید قرارداد دست و دلباز بشوند

پس نوشت : همه در امور معنوی ریا می کنند، پت طفلکی داره برای معاشش ریا می کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:19  توسط علی  | 

در حال گشت و گذار بودم که در جایی با ویدئو زیر برخورد کردم.

این جمله  را هم آنجا نوشته بود

"اگر زمانتان را بیش از حد به کار کردن روی ضعفهایتان بگذرانید٬ آنچه در پایان خواهید داشت ضعفهای تقویت شده است." 
 دَن سالیوان

فکر کنم من نباید چیز بیشتری بگویم ، فقط بهتر یک باره وضعیت خودم را مرور کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 1:10  توسط علی  | 

امروز یک توفان خفیف داشتیم، این که می گویم خفیف از دید دوست عزیزم نیماست و گرنه مت بیچاره بدجوری ترسیده بود و حتی پرده ها را هم کشیده بود که از پنجره بیرون را نبیند.
سرعت باد حدود ۱۲km/h بود و رگبار بسیار شدیدی هم بود. دیدن این هوا احساس نوستالژیک بدی برای من که عاشق کوهستان بودم ایجاد کرد. کوهستان و طبیعت همواره محل آرام گرفتن من بوده و هست و البته بیاد آوردن خاطرات کوهستان و طبیعت برای من در اکثر اوقات مترادف با بیاد آوردن خاطره ای بسیار شیرین از نیما است. نیما شناخت بسیار کامل و دقیقی از کوهستان داشت که در کنار قدرت بدنی بسیار بالایی که داشت از او یک کوهنود کامل ساخته بود. و در کنار این قضیه ، انسان بسیار بزرگوار و وارسته ایی هم بود. من برای من برادر بزرگی بود خیلی دیر آمد و زود رفت. وای از این روزگار که هرکدام از ما را به گوشه ای این جهان افکند و ما را محکوم به تحمل غم غربت کرد. 

من و نیما خیلی جاها با هم رفتیم و من لحظات بیاد ماندی ای را در کنار او تجربه کردم.  عکس زیر مربوط به زمانی است که من ونیما به نیت توچال زمستانه راهی کوه شدیم ولی هوا بنا به ناسازگاری گذاشت و ما برای حفظ جان راه بازگشت را پیش گرفتیم. و زمانی که به این پناهگاه رسیدیم مثل آدم برفی شده بودیم ، ابروها و موها یخ زده، لباس ها یخ زده. شاید هر دو به چنین وضعیتی عادت داشتیم ولی یادش بخیر چقدر اون دختر، پسرهای سوسول که برای عشقول بازی اونجا آمده بودند از دیدن ما جا خوردند

من و نیما در پس از بازگشت از توچال زمستانه از مسیر کلکچال

وای یادم نبود بگم، دیروز رفتم بلیط رفتن به ایرانم را خریدم . توی این مدت که توی ایرانم چشن عروسی نیماست. باید حسابی لاغر کنم که توی جشن خوشتیپ باشم . فقط دعا کنید نیما یادش باشه من را دعوت کنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:31  توسط علی  | 

فکر کنم کمتر کسی را بشود پیدا کرد که طالب کمال و رشد نباشه، ولی چرا هر کدام از ما راهی متفاوت می رود و به سرنوشتی متفاوت پیدا می کند. همه ما طالب کمال بودیم پس چرا؟  شاید این شعر مولانا راهنما باشه ولی هنوز راه درازی را باقی مانده برای رستگاری و رهایی از این دنیای پر از غوغا 

آن غریبی خانه می جست از شتاب

دوستی بردش سوی خانه ی خراب

گفت او این را اگر سقفی بدی

پهلوی من مر تو را مسکن شدی

هم عیال تو بیاسودی اگر

در میانه داشتی حجره دگر

گفت آری پهلوی یاران خوش است

لیک ای جان در اگر نتوان نشست
این همه عالم طلبگار خوشند وز خوش تزویر اندر آتشند
طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشم عام
پرتوی بر قلب زد خالص ببین بی محک زر را مکن از ظن گزین
گر محک داری گزین کن ورنه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو به پیش
بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا
بانگ می دارد که هان ای کاروان سوی من آیید نک راه و نشان
نام هر یک می برد، غول ای فلان تا کند آن خواجه را از افلان
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع راه دور و روز دیر
چون بود آن بانگ غول آخر بگو مال خواهم جاه خواهم و آب رو
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را از این کرکس بدوز
صبح کاذب را ز صادق وا شناس رنگ می را باز دان  از رنگ کاس
تا بود از دیدگان هفت رنگ دیده ای پیدا کند صبر و درنگ
رنگ ها بینی بجز این رنگ ها گوهران بینی به جای سنگ ها
گوهر چه، بلکه دریایی شوی آفتاب چرخ پیمایی شوی
کارکن در کارگه باشد نهان تو برو در کارگه بینش عیان
کار چون بر کارکن پرده تنید خارج آن کار نتوانیش دید
کارگه چون جای باش عامل است آنکه بیرون است از وی غافل است
پس در آ در کارگه یعنی عدم تا ببینی صنع و صانع را به هم
کارگه چون جای روشن دیدگیست پس برون کارگه پوشیدگی است
. . .
مثنوی معنوی دفتر دوم
ابیات ۷۶۳- ۷۳۹
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:34  توسط علی  | 

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد        نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 2:41  توسط علی  | 

خدا را شکر می گویم که همیشه در زندگی فرصت هایی برای من فراهم می آورد که قدر نعماتش را بهتر بدانم  و دست از کفران نعمت هایش بردارم. از این نظر خودم را جزو خوشبخت ترین انسان ها می دانم. امروزهم یکی از این لحظه های با شکوه در زندگی من بیش آمد. مت نیست رفته  کنسرت ابی و من هم که از کنسرت و هیاهو زیاد خوشم نمی آمد ، مانده ام خانه. حالا خیلی دلم براش تنگ شده، حالا هم باید هر چه سریع تر بروم دنبالش آخه خیلی دلم براش تنگ شده. خدایا باز هم به من همچین فرصت هایی بده

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:45  توسط علی  | 

امروز از شدت خستگی کار خاصی نمی توانستم بکنم ، مت هم رفته بود بدمینتون بازی کنه برای همین تصمیم گرفتم کمی وبگردی کنم. در این میان یک سری به وبلاگ آوازهای روزانه زدم و از آنجا با یک وبلاگ جدید آشنا شدم به نام پرواز با پروانه . هر دو را به پیوندهای وبلاگ اضافه کردم. حتما یک سری بهشون بزنید، سر حالتون می آورند.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 22:32  توسط علی  | 

این آقا را که می بینید داداش من هستند. یک نابغه بزرگ ها!!. با اینکه از من ۷ سالی کوچکتر تشریف دارند ولی در بسیاری از زمینه ها الگوی من بوده و من همیشه خیلی روی نصیحت هاش و نظرهاش حساب باز می کردم. و حالا بعد از ۶ ماه دوری کمبودش توی زندگیم واقعا داره احساس می شه.

نابغه من

امیدوارم هر چه سریع تر برم ایران و ببینمش. و همین طور امیدوارم که امسال حسابی درس بخونه تا کنکورش را خوب خوب بده. هر چند که به نظرم موفقیت در کنکور کمترین موفقیتی که این آقا لیاقتش را داره. و همین طور می دونم که به قدری بزرگ فکر می کنه که اهداف بسیار بزرگتری را توی زندگیش دنبال می کنه.

خوش به حال من که چنین برادری دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 6:50  توسط علی  | 

نشسته بودیم با مهتاب به تکلیف درس "مخابرات دیجیتال پیشرفته" کلنجار می رفتیم و طبق معمول کل کل که راه کی درسته و راه کی غلطه. کار داشت می کشید به منطق و فلسفه ریاضی که یاد این آقای ریچارد همینگ افتادم که آدم معرفی هست و حتما دوستان مخابراتی ، کامپیوتری، ریاضی و .... می شناسندش. البته مثل خیلی دیگر از آدم هایی که مغزشون کار می کرده، سعی کرده در هر زمینه ای صحبت کنه که مبادا کسی بگوید آقا لال بوده. حالا چند تا از افاضات ایشون را می گویم تا بفهمید منظورم  چیه. در ضمن من از خواندن آخرین مورد کفم برید و احتمالا کمی در مدل کار کردنم تجدید نظر خواهم کرد

  1. ماشین باید کار کند، انسان ها فکر کنند
  2. اگر روزی نشان داده شود، که تفاوت انتگرال لبگ و ریمانی می تواند در فیزیک تفاوتی ایجاد کند، من دیگر جرات ندارم سوار هواپیما شوم ( ترجمه به معنا)
  3. هدف از محاسبه بدست آوردن درک است نه عدد
  4. مراقب باش اگر چیزی که به دنبالش هستی از کنارت رد شد، آن را ببینی ( ترجمه به معنا)
  5. بهتر است که یک مساله صحیح را به روشی غلط حل کنی تا اینکه یک مساله غلط را به روشی صحیح ( البته در بیشتر محیط های آکادمیک به دلیل وسوسه چاپ مقاله عکس این مطلب اتفاق می افتد)

در آخر هم اگر حوصله دارید مقاله you and your research از همین آقای همینگ را بخوانید

شاد باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:27  توسط علی  | 

For many Persian youth, as like as me, there is a big question in mind that is why we don’t have any improvement in our country? Honestly I think the answer is very simple. We don’t want to solve our problems, because there is an easier solution to escape from problems instead of solving them. We try to create some other questions and demands.

Let me give an example for you, we have a very simple problem in serving honey for many years in our culture But when I came here in first days, I saw a very simple solution for this problem. Here, they sell honey in flasks with a nice door that make it easy to use and prevent the leakage of the honey. Yes it is very simple, but why we can’t use this simple solution in our culture? Because we never try to solve our problems or even use others solutions, and we use all of our potential to create new questions and find new bugs in systems near us and object why there is no one to solve the bugs we found.

Ali

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 0:40  توسط علی  |