|
|
|
|
|
امان از دست بازیگوشی این پت و مت! مثلا این ترم فقط یک درس دارند. البته درس فوق العاده مهم و سختی است که نیاز مطالعه مداوم و جدی دارد. ولی این پت و مت بازیگوش همیشه دنبال بازیگوشی و جینگولک بازی هستند!! مثل جناب پت که خودم باشم ، کافی اسم درس بیاد، هوس بیرون رفتنش می گیره، نمی دانم می خواهد آشپزی بکنه، یاد خاطرات گذشته بکنه و یا حتی وبلاگش را آپدیت بکنه |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 14:1 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
احتمالا برای خیلی از ما و اطرافیانمان پیش آمده که احساس کنیم، هر چه تلاش می کنیم نتیجه کافی نمی گیریم! شاید هنوز همه فکر می کنند که ما، انسان ها موفقی هستیم ولی خودمان احساس دیگری داریم. برای خود من چندین بار در این وضعیت قرار گرفته ام. یکبار در زمان تز فوق لیسانسم این در این موقعیت قرار گرفتم. هر چند استاد راهنمای من که انسان بسیار نازنینی بود بسیار خوب با من بر خورد می کرد ولی من در درون خودم متوجه بودم که اوضاع عادی نیست. خواندن داستانی که در ادامه نوشتم خیلی به من کمک کرد که خودم را جمع و جور کنم. چند ماه گذشته هم بازدهی خوبی نداشتم، فکر کنم یاد آوری این داستان خیلی کمکم کرد که وضعیتم را بهبود ببخشم. و اما داستان : ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:18 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
فکر کنم از بهترین عادت های من و
مهتاب، اینه که مدام می شینیم و در کارهای خودمون و حوادث اطرافمون صحبت می کنیم
و سعی می کنیم مسائل را ریشه یابی
کنیم و در راه اصلاح خودمون تلاش کنیم .
چون هر دو باید خیلی خیلی بهتر بشیم فکر کنم همه ما باید به یاد این سخن مولا علی باشیم که : مراقب افکارت باش که
گفتارت می شود مراقب گفتارت باش که
رفتارت می شود مراقب رفتارت باش که عادتت
می شود مراقب عادتت باش که شخصیتت
می شود مراقب شخصیتت باش
که سرنوشتت می شود نهج البلاغه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 1:28 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان را خیلی دوست دارم هرچند کسی که این داستان را برای من تعریف کرد حسن نیت نداشت و بیشتر قصد فریب کاری داشت. بگذریم از این قضیه و داستان را بخوانیم یکی بود یکی نبود. گربه ای جوان در حیاط مدام به دنبال دمش می دوید. گربه پیری از کنار او رد می شد از او پرسید :مشغول چه کاری هستی؟ گربه جوان با غرور گفت : به می خواهم دمم را بگیرم، آخر در دانشگاه به ما آموخته اند که خوشبختی ما گربه ها در دم ما نهفته است! گربه پیر : راستش را به خواهی من به دانشگاه نرفتم و نمی دانم که چه میگویی ولی من همواره در زندگی به نحوی حرکت می کنم که دمم به دنبال من حرکت کند در ضمن من منبع این داستان را نمی شناسم ، اگر کسی می دونه لطفا به من بگه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:59 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اومدنم، زمانی که شک و شبه زیادی داشتم، بابام این داستان را برام تعریف کرد. کلا من آدمی هستم که همیشه توی زندگی ریسک زیاد می کنم و هر وقت هم شک داشتم بابام با تعریف این داستان من را مصمم می کرد و اما داستان :
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت: «یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند! مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود. راستی داستان از صمد بهرنگی است و لینک اصلی را می توانید اینجا ببینید. و همچنین می توانید آن را از لینک رادیو کالج پارک گوش کنید. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:29 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
گل من چندین منشین غمگین شام محنت به سر آمد |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:13 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدای من، روزی هایی که گذشت عجیب بود! خیلی خیلی عجیب بود. اول دو رویداد را بگم. من و مهتاب، اولین سالگرد ازدواجمون را جشن گرفتیم و خدا را شکر می کنم به خاطر تمام نعمت هایی که به من داده. خبر بعدی عروسی دوستهای عزیزمون سهراب و جودی بود که برای اون دو آدم نازنین آرزوی زندگی شیرینی دارم و حالا دو خبر را بگم که دارم از شادیشون منفجر می شم. فهمیدم نیما قراره عروسی کنه (در مورد نیما خیلی خواهم نوشت) و همین طور فهمیدم حامد ازدواج کرد. این دو تا پسر از بهترین و گلترین آدم هایی هستند که توی زندگی باهاشون برخورد کردم. و همیشه تاسف می خورم چرا این قدر دیر دیدمشون و چرا روزگار کاری کرد با ما که نتونستیم بیشتر با هم باشیم و .... برای این دو آدم هم از صمیم قلب آرزوی خوشبختی و سعادت می کنم ، البته در کنار همسرانشان. البته این هفته و دو-سه هفته گذشته مشکلات و ناملایمات خودشون را هم داشتند، مثلا حدود یک ماه هست که کارم به یک باگ کوچک برخورده و هر دفعه به استادم می گم تا دو روز دیگه مشکل حل می شه. و حتی یکی دو بار هم به اشتباه فکر کردم مشکل حل شده ولی بعد ضایع شدم :(( بگذریم این قضایا به قدری خوب و انرژی بخش بودند که اثر تمام ناملایمات دو سه هفته گذشته را خنثی کرد. به قول حافظ : سخن از می گو و راز دهر کمتر جو . . . خدایا شکرت |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:4 توسط علی
|
|
||