|
|
|
|
|
در پی گفتگوهای انجام شده، نامبرده تصمیم گرفتهاست که دست از ننه من غریبم برداشته و وبلاگنویسی را از سر بگیرد. به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. با تشکرات بسیار ویژه از علی آقا شیرازی صاحاب بلاگفا بابت اسکان دادن ما در این ۲ سال. از آنجا که خانهی جدید ما آماده و اگر هم اهل فید و خوراک و خوراک پزی و اینجور چیزها هستید از این آدرس استفاده کنید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 8:55 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ما را از نعمت نیمفاصله محروم نفرما.
آخه این نیم فاصلهی وردپرس کجاست؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:7 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
در پی گفتگوهای انجام شده، نامبرده تصمیم گرفتهاست که دست از ننه من غریبم برداشته و وبلاگنویسی را از سر بگیرد. همچنین در خبرها آمده است که نامبرده هفتهی آینده به ایران خواهد آمد برای دید و بازدید از اقوام و دوستان. به خبری که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید. با تشکرات بسیار
ویژه از علی آقا شیرازی صاحاب بلاگفا بابت اسکان دادن ما در این ۲ سال. از آنجا که
خانهی جدید ما آماده و اگر هم اهل فید و خوراک و خوراک پزی و اینجور چیزها هستید از این آدرس استفاده کنید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:58 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
ضربه آخر هم بر اندام ناتوانم وارد آمد. هر چند که داغون داغون شدم، اما از این خیالم راحت شد که دیگه این آخرین حرکتش بود. کار بیشتری عهدش بر نمیاد، دیگه نمی توانه داغونترم کند. پس حالا نوبت منه
و چقدر دلم برای جعفر و نیما تنگ شده!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 10:40 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
What is that life in which you do not have any impossible dreams |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:4 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
خواب در چشم ترم می شکند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:43 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
رویای سالیان سال من با تلخی به پایان رسید.
[خط فاصله] آقایون خانمها، خیلی ممنون که همدردی کردید و نگران شدید و خاطر جمع باشید که پت و مت هنوز باهمند و هوای هم را دارند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:50 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
In another week خیلی بچهام، خیلی کم طاقت. قمار کردم،قمار بزرگی روی زندگی خودم و زندگی مهتابم. تاس داره هنوز میچرخه و می چرخه ولی چیزی نمانده که بیاد روی میز، من هم هر چی داشتیم رو کردم، هم از مال خودم هم از مال مهتابم. دقیقا SHOW HAND کردم. حالا دارم کم طاقتی میکنم. آخه چرا این قدر کم طاقتی. جوجه، جوجه ، خیلی بچه ای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:38 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
In another week |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:2 توسط علی
|
|
||
|
|
|
|
|
دریا صبور و سنگین می خواند و می نوشت
من خواب نیستم روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
فکر کنم از فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط علی
|
|
||