تبليغاتX
من پت هستم
همراه شو عزیز، همراه شو عزیز، تنها نمان به درد، کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.

همچنان نیاز به کانال ارتباطی با ایران احساس می‌شود. خوشبختانه با شهرزاد در ایران آشنا شدیم. که شخصی کاملا پایه در خصوص چنین فعالیت‌هایی است. خبرهای خوشی هم از مونترال در راه است به نظر می‌رسد که آن‌جا هم آدم‌های پایه وجود دارند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:26  توسط علی  | 

یادتون هست توی پست نمی دانم چی بگویم کلی گرد و خاک کردم که چرا کسی به فکر این بچه‌ها نیست؟ آن روز ادا کردم که کاری تا بوی سیاسی نگیره، کسی پا جلو نمی‌گزارد. کمانگیر تلنگرم زد و من را یاد داستان موش گربه انداخت که هیچ کس نرفت زنگوله را گردن گربه بندازه. امروز من اعلام می‌کنم پایه این کارم و می‌خواهم هر طور که شده در این راه قدم مثبتی بردارم. توی این ۲-۳ روز با کلی از بچه‌های SFU و UBC حرف زدم و امکانات موجود را بررسی کردیم. فکر کنم ۲ تا از مهم‌ترین نتیجه‌های این گفتگوها این بودند که:
۱- رد چند تا آدم خیر پایه در ونکور را پیدا کردم که تصمیم دارم هرچه سریع‌تر با آن افراد تماس بگیرم.
۲- با تجربه چند کار مشابه که در این شهر انجام شده آشنا شدم. خوبی این آشنایی در این بود که شدیدا به موفق شدن در این کار امیدوار شدم

در حال حاضر مهم‌ترین کمکی که نیاز داریم، برقراری یک کانال ارتباطی با یک نفر در ایران است که از اوضاع و احوال این بچه‌ها اطلاعات دقیق و جامعی داشته باشد من از شهرزاد (وبلاگ مسکوت) تقاضای کمک کرده‌ام و به افراد دیگر هم که تماس خواهم گرفت ولی همین جا از هر کسی که این صفحه را می‌خواند، خواهشمندم هر کمکی که به ذهنش می‌رسد و یا از دستش بر می‌آید را از این بچه‌ها دریغ نکند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:36  توسط علی  | 

داوران محترم، کار قبلیم را به چند دلیل از جمله کم بودن تعداد آزمایش‌ها رد کردند. خوشبختانه هیچ‌کدام از ایرادها بنیادی نبودند و می‌شود با کمی کار درستشان کرد. فعلا یک تست را گذاشتم اجرا بشود. چیزی حدود ۳۰ ساعت طول می‌کشد که این تست تمام شود. در صورتی که از نتایج خوب باشد باید ۸ تا تست دیگر را هم برای اجرا بگذارم که می‌شود ۲۴۰ ساعت، ۱۰ روز، اجرای برنامه. شاید هم کار را روی سرور آزمایشگاه بگذارم که به صورت موازی اجرا شوند. سرور خفنی با ۴ تا CPU که زمان اجرا را به ۲-۳ روز می‌رساند. فقط امیدوارم که کس دیگری نخواهد روی سرور برنامه برنامه برای اجرا بگذارد که بد خنگ بازی در می‌آورد و کار هر دومون هوا می‌رود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:33  توسط علی  | 

من نمی‌دانم،
        که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است،
                                                        کبوتر زیباست،
                                                            
و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست.
                                                                                           
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید،

                                                 واژه را باید شست.

                                                            واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

 

چتر ها را باید بست،

                  زیر باران باید رفت.
                          
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

                                                     با همه مردم شهر زیر باران باید رفت.

                                                                           دوست را، زیر باران باید جست.

                                                                                                  زیر باران باید بازن خوابید.

 

زیر باران باید بازی کرد.

                زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت،

 

زندگی تر شدن پی درپی،

                زندگی آب تنی کردن در حوضچه ((اکنون)) است.

 

رخت ها را بکنیم،

                آب دریک قدمی است

 

روشنی را بچشیم.

 

 

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.

                               گرمی لانه لک لک را ادارک کنیم.

                                                     روی قانون چمن پانگذاریم.

 

و نگوئیم که شب چیزی بدی است.

                              ونگوئیم که شب‌تاب ندارد خبر از بینش باغ.

 

 

 

دوست عزیزی داشتم، به نام رضا جوشن. چند سالی بزرگ‌تر از من بود و دانشجوی پزشکی. یک روزی موقعی که طرحش را می‌گذراند، کشته شد. خیلی دلم براش تنگ شده.
یادم است زمانی که خیلی متفاوت از امروز بودم، عملی از روی تعصب انجام دادم، و اون این شعر را برایم خواند "چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید"  خدا رحمتش کنه.

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط علی  | 

مقاله‌ی جناب پت در کنفرانس ICIP رد شد و مقاله جناب مت در کنفرانس PIMRC قبول شد. این حادثه موجبات حسادت پت را به شدت بر انگیخیت و سبب شد که مت طفلکی برای جلوگیری از عواقب ناشی از این گونه حسادت‌ها، پت را به یک رستوان هندی برده و سور مقاله قبول شده سریعا بدهد. هرچی باشه از قدیم گفته‌اند که عقل مردها، دنباله‌رو شکمشان است این رستوران از نوع All you can eat است، یعنی این‌قدر بخور تا جونت در بیاد. در حین غذا خوردن یاد مطلب کارایی پویا از وبلاگ یک لیوان چای داغ افتادم، که به شما هم توصیه خواندن آن را می‌کنم و امروز هم در BBC فارسی داستانی از ملا نصرالدین نوشته شده بود (، که ظاهرا این ایام سالگرد تولدش است). مطلب BBC را می‌توانید در اینجا بخوانید، ارتباط زیبایی بین این داستان، مطلب کارایی پویا و داستان ملا نصرالدین وجود دارد. و اما بخوانید داستان را:

"ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی می‌کرد و مردم با نیرنگی او را دست می‌انداختند. دو سکه به او نشان می‌دادند که یکی طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می‌آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می‌کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست می‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می‌آید و هم دیگر دستت نمی‌اندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمی‌دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنها هستم. شما نمی‌دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده‌ام. "

متن داستان کپی پست از سایت BBC است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط علی  | 

 

هوی نکن!
               نکن پسره‌ی الدنگ!

منبع : نمی‌دانم

خانم‌های و آقایان محترم شرمنده. یک چیزی توی دلم گیر کرده بود، می‌خواستم یک کمی فحش بدهم تا راحت‌تر نفس بکشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:41  توسط علی  | 

تو رو به خدا بروید و این پست (نوک شکسته عقاب امریکایی و دل شکسته‎ ‎بچه های روستای درود زن)  را بخوانید، آن وقت حال و هوای من را درک می‌کنید. خوب دولت و حکومت که هواسشون جای دیگریست، پول نفت که الکی نیست صرف این بچه‌ها بشه تا مردم لبنان هستند و رویاهای هسته‌ای کی وقت دارد به این ملت بیچاره فکر کند؟ این‌هایی هم که بیرون از مملکتند، هم که هواسشون جای دیگریست، تا چیزی رنگ و بوی سیاسی و مخالفت نده خودشون و قدرت رسانه‌ای شون را تکون نمی‌دهند. آهای آقایی یا خانمی که حاضری برای دیه یک آدمی که کسی را کشته (به هر دلیلی) پول جمع کنی و آگهی بزنی (مثلا این دو تا آدرس را ببنید 1،2 ) راستش را بگو رنگ و بوی سیاسی کارت چقدر است؟

عکس از فارس نیوز

منبع عکس: فارس‌نیوز

 برای عکس‌های بیشتر به اینجا سر بزنید.

نکته آخر، شدیدا دارم به این نکته فکر می‌کنم که آیا این جور پول جمع کردن‌های مقطعی اصلا کار مفیدی هست یا نه؟ در صورتی که نتیجه بگیرم، کار مفیدی است خودم سریعا شروع به فعالیت می‌کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:51  توسط علی  | 

چند لحظه به این عکس نگاه کنید، زیبا نیست؟ حال می‌ده با یک عزیز بنشینی اینجا و کلی حرف بزنید.

حاشیه رود چالز در بوستون آپریل 2008

آرزو دارم روزی با پدر و مادرم روی اون نیمکت وسطی بنشینم و مت هم از ما ۳ تا عکس بگیره یا نه شاید هم از یک نفر که داره قدم می‌زنه بخواهیم از هر ۴ تای ما عکس بگیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط علی  | 

همیشه مشکلم این بوده که وقتی شروع به وبگردی می‌کنم، خیلی سریع حساب وقت از دستم در می‌رود و کلی وقت هدر می‌دهم. امروز از طریق انار خانم با این گجت Activity Tracker آشنا شدم و سربع نصبش کردم. خیلی حال می‌دهد مخصوصا وقتی که بعد از ۱۵ دقیقه وبگردی، حوصله‌اش سر می‌ره و نق می‌زنه که برو یک کار دیگه بکن امروز من ۶ ساعت و ۱۸ دقیقه روی مقاله‌ام کار کردم و 3 ساعت و 31 دقیقه وبگردی کرده ام خدا خیرش بده این انار خانم را.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:17  توسط علی  | 

خوب ۱۳ روزی در سفر بودم. اولین پست سفر را که نوشتم در فرودگاه ونکور منتظر سوار هواپیما شدن بودم. و تصمیم داشتم که حداقل روزی یک‌بار پستی درباره‌ی سفرم بنویسم ولی در حال هوای دیدن فامیل و گرفتاری کاری زیاد دست به دست هم دادند و باعث شدند که ۲-۳ تا پست کوتاه و سریع بگذارم، جهت اعلام حیات.

سفری بود پر از تجربه و شاید گرانبهاترین تجربه در این میان حل معمای MIT بود. به هر حال فکر کنم، کلی موضوع و عکس برای چند وقت آینده دارم که بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط علی  |